فصل پنجم | قسمت یکصدوسی‌وهفتم

حیدربیگ و سَمَن‌بَر
کاور-اپیزود 137

فهرست

مقدمه: 0:00
قصه حیدربیک و سمن‌بر: 1:11
بخش دوم: منابع قصه، راوی  پادکست: 20:40
چکیده پادکست: 21:48
جغرافیای عشق در داستان حیدربیک و سمن‌بر: 22:34
شهرهایی که این قصه در آنجا روایت شدند: 24:37
بخشی از روایت مازندرانی با صدای یاسر گرجی: 25:09
شباهت قصه با قصه‌های عاشقانه‌ی فارسی: 25:58
موسیقی تار و تنبک (ای آی): 30:03
معرفی منظومه حِیْدَرْبِیْگ و سَمَنْ‌بَر: 30:23
مقایسه منظومه با قصه شفاهی: 31:28
تاریخ منظومه: 34:45
موسیقی بر اساس منظومه حیدربیگ (ای آی): 37:47
دزدیدن عروس یا فرار توافقی: 39:05
وقتی دزدیدن زنان در فولکلور بوی عشق می‌دهد: 40:24
موسیقی اسماعیل ستارزاده؛ لیلی بانو: 41:39
اسطوره و ربودن زنان:  43:09
ربایش زنان در اساطیر ایران: 44:01
ربایش زنان در اساطیر یونان: 45:26
ربایش زنان در رم باستان: 47:18
موسیقی: Piano Sonata in B minor
ربایش زنان در عهد عتیق: 50:00
موسیقی: Adagio in B minor
بررسی مفهوم ربودن زنان: 55:14
چرا مردان زنان را می دزدند؟: 55:55
ربایش زنان در ایران (واقعیت): 56:53
ربایش زنان در جهان (واقعیت): 57:45
پایان از اسطوره تا واقعیت: 58:44
موخره پادکست: 59:13

متن و منابع پادکست قصه‌های ایرانی؛ حیدربیگ و سمن‌بر

حیدربیگ و سمن‌بر
روزی بود روزگاری بود. در زمان‌های قدیم پادشاهی بود به اسم شاه‌عباس و وزیری داشت به اسم حیدربیک که هم جوان بود و هم برورویی داشت که همه شیفته‌ی او بودند. روزی این وزیر با گروهی از لشکریان قزلباش از شهر بیرون زد تا به شکار برود و چند روزی خوش بگذراند و سری سبک کند. در شکارگاه گشت و گشت و چون هوا خیلی گرم بود  و تب داشت به دنبال جایی می‌گشت تا سایه‌سار باشد و از گرما در امان بماند. دوربینش را برداشت و اطراف را نگاه کرد و دید ته دره، جای سبز و پر دارودرختی است و آنجا گروهی چادر زدند و دارند خوش می‌گذرانند.
وزیر دستور حرکت داد. وقتی رسیدند فهمیدند آن چادرها مال سمن‌بر، دختر قاضی کشمیر است که چند روزی آمده تا هوایی تازه کند. وزیر تا دختره را دید نگاهش به قلب او اثر کرد و مهر دختره به دلش افتاد. سمن‌بر هم نگاهی به این بابا و اطرافیانش کرد و دید آدم محترمی است ولی بو نبرد وزیر پادشاه است.
سمن‌بر به رسم مهمان‌نوازی رو کرد به کنیزش و گفت: «قلیانی چاق کن». کنیز تیزوفرز، قلیان را آماده کرد و آورد. حیدربیک قلیان را کشید و از جایش تکان نخورد. سمن‌بر که انتظار داشت این بابا بلند شود و برود وقتی دید سنگین و رنگین نشسته و وقت ناهار هم رسیده، دستور داد ناهار بیاورند. خواست تا رسم مهمان‌نوازی را به جا آورده باشد و پشت سرش حرف نزنند که رفتیم و ظهر شد و ناهار ندادند. زود کنیزها سفره انداختند و ناهار کشیدند. ناهار را خوردند و آفتابه و لگن آوردند و حیدربیک دست و دهنش را شست و تکیه داد. سمن‌بر بو برد این آدم بلند بشو نیست. رفت و به پیشکارش گفت یک سینی پول طلا بیاورد و به این مهمان پیشکش کند شاید جاکن بشود و آنها را راحت بگذارد تا به کار و بار خودشان برسند. تا پیشکار سینی را آورد، حیدربیک فهمید این دختره چه فکر و خیالی به سرش افتاده است. این بود که رو کرد به دختره و گفت: «آن اندازه پول دارم که دیگر پول از چشمم افتاده. از راه دوری آمدم تا تو را ببینم و جز این چیز دیگری نمی‌خواهم.»
تا این حرف از دهن حیدربیک بیرون آمد، به سمنبر برخورد. به پیشکارش دستور داد چادرها را برای رفتن جمع کنند. حیدربیک دید اگر این دختره برود دیگر دستش ازهمه جا کوتاه می‌شود و از کجا می‌تواند خلوتی پیدا کند و یک نظر او را ببیند؛ به این خیال که جلو دختره را بگیرد، جلو رفت تا یقه‌ی سمن‌بر را بچسبد و نگهش دارد که دختره زود جنبید و شمشیرش را کشید و زد به صورت حیدربیک. با این ضربه کلاه حیدربیک و نقاب جلو صورتش شکافت. حیدربیک از ضربت سمن‌بر بیهوش شد و افتاد روی زمین و دختره تازه صورت پسره را دید و به نظرش برازنده آمد.
زود به کنیز دستور داد چند دانه‌ی خوشبو بدهند تا دود کنند و این بابا را به هوش بیاورند. هنگام رفتن هم به آدم‌های دوروبر وزیر گفت: «اگر این بابا مرد، این‌جا دفنش کنید و اگر زنده ماند و به هوش آمد این خاک زخمش می‌شود تا بداند نباید دست از پا خطا کند و بعد از این حد خودش را می‌داند.»
سمن‌بر این را گفت و با آدم‌هاش راه افتاد و رفت. حیدربیک هم دو روزی بیهوش ماند و وقتی حالش جا آمد، دید وقت آن رسیده که به پایتخت برگردد؛ چون شاه عباس به تخت می‌نشیند و خوب نیست وزیر آنجا نباشد. زود دست به کار شدند و بارو بندیل را جمع کردند و راه افتادند. وقتی به شهر رسیدند، وزیر راهبهراه به دربار رفت و شاه که به تخت نشسته بود، دید سر و صورت وزیرش را بسته‌اند؛ انگار از میدان جنگ برگشته است؛ اما چون آدم‌های زیادی آنجا بودند، زبان به دهن گرفت و حرفی نزد و صبر کرد تا مجلس تمام شود. وقتی آدم‌ها را مرخص کرد، وزیر را نگه داشت و ازش پرسید: «چی شده و کی این بلا را به روزت آورده؟»
وزیر گفت: «اگر راست بگویم مایه‌ی خفتم می‌شود.» شاه کنجکاو شد و به او دستور داد  که راست و درست حرفش را بزند. وزیر ناچار شد ماجرایی را که برایش پیش آمده بود از سیر تا پیاز برای شاه عباس تعریف کند. در آخر گفت: «عاشق سمن‌بر شدم و دلم نیامد او را بزنم. ولی دختره رحمی به دلش نبود، زد و مرا ناکار کرد. زخم سرم چیزی نیست، از زخم دلم شب و روز و آرام و قرار ندارم».
شاه عباس دید حیدربیک دیگر آن آدم سابق نیست و با این حال و روزی که پیدا کرده نمی‌تواند به کار مملکت برسد. به او گفت: «اول برو و کارِ دلت را سر و سامان بده و بعد بیا و به فکر کشور باش. حالا هم برو به طویله‌ی قصر و اسب تندرویی بردار و بعد برو به خزانه و آن‌قدر که در راه لازمت می‌شه از چیزهایی که از وزن سبک و از قیمت سنگینه جمع کن. زود برو به کشمیر و کله‌اتو به کار بنداز و تا دیر نشده دختره رو خواستگاری کن و وردار و با خودت بیار».
وزیر که همین را از خدا می‌خواست زود به مهتر طویله و خزانه‌دار پادشاه دستور داد، چیزهایی را که شاه‌عباس گفته بود برایش آماده کنند. شب با خیال سمن‌بر خوابید و آفتاب که زد و دنیا را روشن کرد سوار شد و از دروازه زد بیرون و پشت به شهر و رو به بیابان رفت. از رود و کوه و دشت و بیابان و کویر گذشت تا رسید به کشمیر.
وقتی حیدربیک پا به شهر گذاشت دید همه جا را چراغانی کردند. از مردم پرسید چه خبر است. گفتند امروز دختر قاضی کشمیر را برای پسر عموش عقد می‌کنند. خوب پرس‌وجو کرد و فهمید داماد اسمش قاسم است و یک چشمش هم از کاسه در آمده. در بازار گشتی زد و رسید به پیرزنی که جلو در خانه‌اش نشسته بود. رفت و سر حرف را با پیرزنه باز کرد و خوب که خودش را در دل پیرزنه جا کرد پولی به‌اش داد و گفت: «دسته‌ای مطرب خبر کن». مطرب‌ها که آمدند به آنها یاد داد تو کوچه و بازار بگردند و بخوانند:
پس‌مانده‌ی قزلباش/ دل خوش‌کنِ قاسم کور
هلا باش و هلا باش/الا پس مانده‌ی ترک قزلباش
مطرب‌ها در بازار می‌گشتند تا رسیدند دم در حمامی که داماد رفته بود. قاسم تا بیرون آمد و صدای مطرب‌ها را شنید از کوره در رفت و گفت: «این پس مانده‌ی قزلباش کیه؟ دست کی به عروس من رسیده؟»
این قاسم یک زن صیغه‌ای داشت. زن را مأمور کرد تا برود سر از کار این مردی که مطرب‌ها ازش حرف می‌زنند، در بیاورد. خودش هم راه افتاد و رفت خانه‌ی قاضی. مردم سرگرم بزن و بکوب بودند، ولی داماد فقط به آن ترک قزلباش فکر می‌کرد. شب هم رفت به حجله، شمشیرش را گذاشت توی اتاق و برگشت پیش مهمان‌ها.
اما بشنوید که حیدربیک پنهانی خودش را رساند به بالای اتاق حجله و با نوک شمشیر سوراخ بخاری را گشاد کرد و وارد اتاق شد. دید عروس و داماد هنوز نیامده‌اند. همه‌جا را گشت و شمشیری دید و آن را از غلاف بیرون آورد. نگاهی به تیغه‌ی شمشیر انداخت که از الماس برنده‌تر بود. ترسید و شمشیر را برداشت و غلافش را جا گذاشت. در همین لحظه دید عروس و داماد دارند وارد اتاق می‌شوند. زود از راهی که آمده بود، برگشت و پشت دیوار ایستاد تا ببیند عروس و داماد چه حرف‌هایی با هم دارند.
عروس و داماد تا به حجله رسیدند و در را بستند، قاسم رو به دختر قاضی کرد و گفت: «دست کی به تو رسیده؟ پس‌مانده‌ی که هستی که آوازه‌اش در دهن مردم کوچه و بازار افتاده؟». دختره شروع کرد به قسم خوردن: «به پیر، به پیغمبر، دست هیچ مردی به من نرسیده و دامنم پاک است. حالا که زنت شدم و به هم حلالیم، خودت می‌تونی ببینی که من هنوز دخترم.»
داماد که انگار روی آتش بود، هیچ به حرف‌های دختره گوش نکرد و گفت: حرف مفت نزن. خیال می‌کردم دختر پاکی هستی ولی حالا میبینم بدکاره و ولگردی». این را گفت و دست برد به شمشیرش تا گردن دختر را بزند که دید شمشیر نیست و تنها غلافش باقی مانده. ترس برش داشت و غش کرد و افتاد روی زمین. دختره هم که حیران و مات مانده بود نمی‌دانست چه کار بکند.
پشت در زن‌ها ایستاده بودند تا ببینند چه خبر است و آن طرف دیوار هم حیدربیک. دختره دوروبرش را نگاه کرد و به یاد حرف قاسم افتاد و فکر کرد تنها مردی که به طرف او آمده حیدربیک بوده. یکهو به زبان آمد که:
کجایی؟ جان حیدربیک، کجایی؟/ مرا دریاب روز بینوایی
حیدربیک از پشت دیوار صدای سمن‌بر را شنید و زود خودش را انداخت توی حجله. آمد و دید قاسمِ ناکام درازبهدراز روی زمین افتاده و غش کرده. زود به سمن‌بر گفت: «با این آدم چه کار کنم؟ سر این بابا را می‌خواهی یا دست‌هاشو؟»
سمن‌بر گفت: «اگر دستش را ببری، به زبان می‌آد و می‌گه کی این کار را کرده. اگر سر نداشته باشه، دیگه لب باز نمی‌کنه و حرفی نمی‌زنه.»
حیدربیک با شمشیر سر قاسم، داماد ناکام را از گردنش جدا کرد و همین که خیالشان راحت شد معطل نکردند و دوتایی از سوراخ بخاری زدند بیرون و سوار اسب شدند و از شهر بیرون رفتند. رو به بیابان یک‌نفس تاختند و خودشان را رساندند به کاشان. آنجا خواب طوری به چشم حیدربیک افتاد که انگاری از هوش رفت و ول شد روی زمین. سمن‌بر و حیدربیک را اینجا داشته باشید و بشنوید از مجلس عروسی.
زن‌ها تا صبح پشت در اتاق بودند و دیدند خبری نشد. صبح که برای عروس و داماد صبحانه بردند هر چه در زدند کسی در را به روشان باز نکرد. آخر سر در را شکستند و رفتند تو. دیدند جنازه‌ی داماد بخت‌برگشته درازبهدراز افتاده و از عروس هم خبری نیست. زود شست‌شان خبردار شد و بو بردند که چی پیش آمده. از این خبر بگیر و از آن بپرس، فهمیدند کار حیدربیک بوده. قاضی و پدرِ داماد، دسته‌ای سوار فرستادند تا حیدربیک و سمن‌بر را پیدا کنند. آنها رد سوارها را گرفتند و رفتند و رفتند تا رسیدند نزدیک کاشان. سمن‌بر بالای سر حیدربیک نشسته بود و نگاهش می‌کرد که یکهو از دور گرد و غبار آمدن سوارها را دید. ترس برش داشت و گفت: «هم خودم را به کشتن دادم و هم این جوان بیچاره را». انگار اشکش دم مشکش بود و تا به خودش بیاد اشک از چشمش سرازیر شد. اشک ریخت به صورت حیدربیک و اون از خواب پرید. از سمن‌بر پرسید: «چی شده؟ چرا داری گریه می‌کنی؟» سمن‌بر سوارها را نشانش داد و گفت: «ردمون را گرفتن و همین ساعته که برسن و خونمون را بریزن».
حیدربیک تیز و فرز شمشیرش را برداشت و به سمن‌بر گفت: «غصه به دلت راه نده. من یک‌تنه از پس این سوارها بر می‌آم. اون روز تو دره که دست روی من بلند کردی، دلم نیومد جواب بدم. حالا بشین و مردونگیمو ببین».
حیدربیک این را گفت و چشم به راه ماند و همین که سوارها رسیدند، آماده و قبراق زد به صف آنها و عده‌ی زیادی را کشت. بقیه هم دیدند حریف این جوان شمشیرزن نمی‌شوند؛ دمشان را گذاشتند روی کولشان و فلنگ را بستند و رفتند پیش قاضی کشمیر و خبر دادند چی پیش آمده. پدره تا دزد دخترش را شناخت، خونش به جوش آمد. این‌دفعه خودش دست به کار شد و لشکر برداشت و راه افتاد و از همان راهی رفت که حیدربیک و سمن‌بر رفته بودند.
حیدربیک وقتی سوارها را تارومار کرد، سمن‌بر را برداشت و راه افتاد و روز رفتند و شب خوابیدند تا عاقبت رسیدند به دره‌ای. شب شده بود. همان‌جا دراز کشیدند. حیدر شمشیرش را از غلاف درآورد و قبضه‌اش را گذاشت رو شکم سمن‌بر و نوکش را هم چسباند به شکم خودش تا اگر خواست به طرف دختره برود، شمشیر شکمش را سوراخ کند. این کار را کردند و با خیال راحت خوابیدند. از آن طرف پدره با سوارها آمد و رسید بالای دره و بو برد دختره و حیدربیک باید در همین دره باشند. خواست خودش سر از کار آنها در بیاورد و ببیند این حیدربیک، حلال‌خور است یا حرامی. به سوارها گفت: «شما همین‌جا بالای دره اطراق کنید تا من برم و ببینم ته دره چه خبراست.»
پاورچین، پاورچین آمد و رسید بالای سر حیدربیک و سمن‌بر. وقتی دید این دو جوان، جدا خوابیدن و شمشیر هم وسط آنهاست، فهمید این پسره حلال‌خور است و دست به ناموسش دراز نکرده. همان‌جا سمن‌بر را برای حیدربیک عقد کرد و عقدنامه را نوشت و زیر بالش آنها گذاشت و راهش را کشید و رفت. به بالای دره که رسید رو به لشکرش گفت: «ته دره کسی نبود. اونا از ما خیلی دور شدن و ما دیگه دستمون به اونا نمی‌رسه و بهتره برگردیم».
آفتاب که زد و دنیا را روشن کرد سمنبر و حیدربیک بیدار شدند. سمن‌بر اطراف را بو کرد و گفت: «بوی پدرم میاد». بالش را که برداشتند، عقدنامه را دیدند. هر دو خوشحال شدند که دیگر پشت سرشان خطری نیست. سوار شدند و به تاخت رفتند تا اصفهان. حیدربیک راهبه_راه همراه با سمن‌بر رفت خدمت شاه‌عباس و به‌ شاه عباس گفت: «اعلی‌حضرت، دختر را قبل از این که دست کسی به‌اش برسد آوردم».
شاه‌عباس نگاهی به سمن‌بر کرد و با همان نگاه اول عاشق دختره شد و در جا گفت: «زن من می‌شی یا زن حیدربیگ؟»
سمن‌بر گفت: «تو جای پدر منی. حیدربیک هم برای رسیدن به من زحمت زیادی کشیده.» شاه‌عباس دوباره همان سؤال را پرسید و همان جواب را شنید. سمن‌بر به زبان بی‌زبانی به شاه حالی کرد که آنها پیش از رسیدن به شهر، زن و شوهر شده‌اند. شاه‌عباس هم تا این را فهمید، دیگر حرفی نزد و سمن‌بر و حیدربیک هم رفتند سر خانه و زندگی خودشان. همان‌طورکه آنها به مرادشان رسیدند شما هم به خواسته‌تان برسید.
بخش دوم پادکست
منابع قصه، راوی پادکست
درود بر شما. من محسن سعادت هستم و این اپیزود 137 قصه‌های ایرانی بعد از وقفه‌ای طولانی است. تلاش کوچکی کردیم که در میان این اپیزودها، قصه‌هایی برای کودکان منتشر کنیم که اگر شنونده پادکست ما باشید لابد آنها و دلیل انتشارشان را شنیدید. تصمیم گرفتیم برگردیم به روال سابق با انتشار یک قصه عاشقانه قدیمی که زمانی در ایران نُقل محافل بود. قصه حیدربیک و سمن‌بر. این قصه را با نقل فاطمه نیازی شنیدید. امیدوارم از شنیدن قصه لذّت برده باشید. این قصه از جلد چهارم کتاب افسانه‌های ایرانی بازنویسی محمدقاسم‌زاده انتخاب شد. این قصه بازنوشته‌ای بود از قصه «حیدربیک و صنم‌بر» از کتاب «توپوز قلی‌میرزا» گردآوری «الول ساتن». همچنین این قصه در کتاب قصه‌های مردم سید احمد وکیلیان (صص 444-448) و افسانه‌های خراسان (طبس) گردآوری حمیدرضا خزاعی (صص 99-112) روایت شده است.
چکیده اپیزود
در این اپیزود به بهانه‌ی این قصه‌ی عامیانه‌ی عاشقانه‌ی ساده قرار است سفری داشته باشیم به درون اسطوره‌های باستانی و بازگشتی داشته باشیم به واقعیت‌های تلخ امروز. قبل از هر چیز بررسی می‌کنم که این قصه در کدام نقاط ایران روایت شده، چه شکل منظوم و مکتوبی دارد، چه ویژگی‌هایی آن را به خانواده‌ی بزرگ‌تر افسانه‌های عاشقانه‌ی ایرانی پیوند می‌زند، و در پایان به سراغ موضوعی می‌روم که شاید کمی شما را غافلگیر کند: ربودن زنان، از اساطیر ایران، یونان، رم، عهد عتیق، تا گزارش‌هایی که همین امروز در جوامع مختلف منتشر می‌شود. خب اول بریم سراغ جغرافیای این قصه‌ی شفاهی.
جغرافیای عشق در داستان حیدربیگ و سمن‌بر
قصۀ حیدربیک از آن دست قصه‌های شفاهی است که تا چند دهۀ پیش در اغلب مناطق ایران روایت می‌شد. این قصه در شکل منظوم در شهرهایی مثل الیگودرز، فارسان، سیرجان، شهرکرد و ماهشهر در شب‌نشینی‌های زمستانی خوانده می‌شد. علاقه به این افسانه‌ تا آنجا بود که مردم بعضی مناطق ایران، اسم دختران خود را «سمنبر» یعنی «کسی که یاسمن در بر و آغوش گرفته و بوی خوش می‌دهد». و اسم پسران خود را «حیدر» به معنای «شیر» می‌گذاشتند. در بین مردم بختیاری مثلی وجود دارد که اهمیت شخصیت اصلی این قصه و توانایی آن را نشان می‌دهد. بختیاری‌ها می‌گویند: «یکی‌ام یکی باشد، حیدر‌بگی باشد»(قنبری عدیوی 1393، ۲۲۳). در بعضی مناطق استان چهارمحال و بختیاری، کوه‌ها و سنگ‌ها را به اسم حیدربیگ و سمن‌بر نامگذاری می‌کردند. مثلاً در منطقۀ بلداجی و بروجن سنگ‌هایی به اسم حیدربیگ وجود دارد (قنبری عدیوی، 1388).
از این قصه چند روایت شفاهی در نقاط مختلف ایران و یک روایت در افغانستان ثبت شده‌است. پراکندگی جغرافیایی این قصه اهمیت و نفوذ آن را در بین اقوام، گرو‌‌ه‌ها و ساکنان این منطقه نشان می‌دهد. متن اصلی این روایت‌ها همه به نثر است؛ اما مانند باقی قصه‌های عاشقانه معروف، مثل قصه عزیز و نگار و طالب و زهره راویان، بعضی از بخش‌های قصه را به شعر نقل می‌کنند. اینجا من از بررسی یک یک روایت‌ها و شباهت‌ها و تفاوت‌های آنها به دلیل کمبود وقت و اینکه از حوصله شما ممکن است خارج باشد می‌گذرم و فقط به جغرافیای قصه اشاره می‌کنم. اما اگر کنجکاو بودید درباره تفاوت‌ها و منابع این روایت‌ها بیشتر بدانید، می‌‌توانید به وب سایت گیومه‌باز مراجعه کنید. من آنجا کل یادداشت و منابع این اپیزود را قرار می‌دهم که از این نسخه صوتی که شما می‌شنوید جزئیات بیشتری دارد. این قصّه در نواحی شهرستان تنگستان ، کاشان، خراسان، تربت جام ، سیرجان، روستای (کوت عبدالله (خوزستان) ، سمنان، برخی نواحی استان استان مازندران، بلوچستان، چهارمحال بختیاری، آذربایجان، اصفهان و هرات  افغانستان به ثبت رسیده است.
بررسی روایت‌ها
یکم؛ روایتی از تنگستان بوشهر است به نقل عبدالله زنگنه‌نژاد که سیداحمد وکیلیان در ۱۳۷۳ ش ثبت کرده و در کتاب «قصه‌های مردم» به چاپ رسیده است (وکیلیان، ۴۴۴- ۴۴۸)؛ در این روایت دختر برای تهیه دارو به ایران آمده و بعد از آنکه حیدربیگ راه او را می بندد با او می جنگد و حیدربیگ شکست می‌خورد و بی‌هوش می‌شود. سمنبر روسری قرمز خودش را بر سرش می‌اندازد و باقی ماجرا.
دوم؛ روایتی از کاشان که در ۱۳۸۵ ش که محمد جعفری (قنواتی) آن را ضبط کرده است. (جعفری قنواتی، محمد؛ تحقیقات میدانی)
سوم؛ روایتی از خراسان با سال ثبت ۱۳۸۳ ش که توسط حمیدرضا خزاعی ثبت شده و در کتاب افسانه‌های خراسان (طبس) به چاپ رسیده است (خزاعی، ۲۳۷- ۲۴۸).
سه روایت اول کم‌و‌بیش شبیه همین قصّه هستند با این تفاوت که پدر سمن‌بر به جای قاضی [کشمیر](کشمیر – ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد)، پادشاه کشمیر است.
چهارم. روایت دیگری از این قصه در کتاب فرهنگ عامیانه‌ی سیرجان آمده و خانم مهری مویدمحسنی نوشته که این قصه در شب‌های زمستان نقل می‌شده است. در این روایت، ذکری از شاه عباس و کشمیر نیست و سمن‌بر و حیدربیگ اهل دو قبیله‌اند (مؤید‌محسنی، ۵۷-۶۰).
پنجم؛ روایتی از تربت جام که در سال ۱۳۸۱ شمسی ثبت شده و راوی آن را همراه با نواختن دوتار نقل کرده‌است و جهانگیر نصری اشرفی آن نقل را در کتاب گوسان پارسی ذکر کرده است (نصری، ۲۰۱-۲۱۳).
ششم؛  روایتی با عنوان محمد جوهرچی از منطقه کوت عبدالله در مجاورت اهواز در ۱۳۷۰ ش است. جایی که داستان رخ می‌دهد عراق و زمان آن مربوط به دورۀ امپراتوری عثمانی است. این روایت را می‌توان روایت عربیِ افسانۀ حیدربیگ محسوب کرد. ساختار افسانه تفاوت جدی با روایت‌های دیگر ندارد، اما جزئیات داستان متناسب با فرهنگ عربی منطقه، دچار تغییراتی شده است (جعفری قنواتی، تحقیقات میدانی).
هفتم؛ براساس گزارش‌های موجود، این افسانه در شهرها و روستاهای استان سمنان هم رایج است و شعر‌خوان‌های منطقه آن را همراه با نواختن موسیقی نقل می‌کنند. این روایت تفاوت‌هایی جدی با روایت‌های دیگر، اعم از شفاهی و کتبی دارد. براساس این روایت، سمن‌بر که خواهر پادشاه است، با حیدربیگ همدرس است. سمن‌بر مسلمان نیست و به همین دلیل، پادشاه مخالف ازدواج سمن‌بر با فردی مسلمان است. ضمن جنگ و گریزهای حیدربیگ و یارانش با پادشاه، سرانجام سمن‌بر از قصر برادرش فرار می‌کند و به حیدربیگ می‌پیوندد (نصری، ۲۳۶-۲۳۷). این روایت هم در کتاب گوسان‌ پارسی گردآوری جهانگیر نصری اشرافی آمده است.
هشتم؛ روایتی با عنوان «حیدربیگ و صنوبر» از هرات* افغانستان در ۱۳۵۶ شمسی ثبت شده است. این روایت تفاوت‌هایی با روایتی که شنیدید دارد؛ اول آنکه، شهر غوریان افغانستان و سلطان آن، جای اصفهان و شاه‌عباس را گرفته است و دیگر آنکه، پادشاه در پایان قصّه از تمایل خود به صنوبر صرف‌نظر می‌کند و بعد از برگزاری جشن ازدواج حیدربیگ و صنوبر، تاج شاهی را به حیدربیگ می‌دهد و خود به کنج مسجد می‌رود و باقی عمر را به عبادت می‌گذراند (امین‌الله، شم‍ ۵، ص ۶۱-۶۹، شم‍ ۶، ص ۶۵-۷۴). در این روایت، برخی اشارات به فرهنگ ایران پیش از اسلام مانند «کمند نریمانی» یعنی کمندی که متعلق به اجداد رستم است و نوش‌داروی کی‌کاووس که به داستان نرسیدن نوش‌دارو برای جلوگیری از مرگ سهراب اشاره دارد.
نهم؛ همچنین روایاتی از این قصه در مازندران و اشعار خوانندگان محلی با عنوان حیدربیگ و صنمبر دیده می‌شود که راوی آن محمدرضا اسحاقی  بوده است(فلاح 1396)دهم؛ روایت بلوچی از زبان عبدالغفور جهاندیده روایت شده که کاملاً مطابق داستان مکتوب است.
یازدهم؛ روایتی از چهارمحال بختیاری است که به نقل از طلعت احمدی روایت شده است. در این روایت آنچه جالب توجه است صفت نامردی است که به حیدربیگ نسبت می‌دهد چرا که دختر را بدنام و از نامزدش جدا کرده است.
دوازدهم؛ روایت اصفهانی این قصه توسط عذرا خسروی سامانی نقل شده که به روایت چهارمحال بختیاری نزدیک است. در این قصه نام سمن‌بر و کشمیر برده نمی‌شود و از او به دختر یاد می‌کند و او را دختر حاکم شهری در اطراف اصفهان می‌داند.
ویژگی‌های عمومی روایت‌های شفاهی قصه
الف. یکی از ویژگی مشترک همۀ روایت‌های شفاهی این قصه ساده و مختصر بودن آنها است.
ب. ویژگی دیگر این است که توصیف صحنه‌های جنگ و نبرد بسیار کوتاه و گذراست و فقط گفت‌و‌گوها و ماجراهای اصلی نقل می‌شود.
ج. ویژگی بعد این است که مفاهیم طنزآمیز قصه، حول کچلی یا بدهیبت بودن پسرعمو یا نامزدِ سمن‌بر است یا اینکه او توسط کودکان کوچه و خیابان بازیچه و تحقیر می‌شود و شعرهای مسخره‌ یا طعنه‌آمیز برای تحریک و تحقیر کردن  نامزد او در قصه روایت می‌شود.
د. در همه قصه‌ها کنیز، دایه، پدر و مادرِ سمن‌بر و حیدربیگ و عمۀ سمن‌بر نقش فعال ندارند؛ و در بیشتر آنها حتی نامی از آنها نیامده است.
هـ. در بعضی روایت‌ها مکان قصه نامشخص است یا نام شاه‌عباس و حتی سمن‌بر ذکر نشده است. نام بعضی از مکان‌های محلی به تناسب روایت و اینکه قصه در کدام منطقه جغرافیایی ضبط شده متفاوت است.(دری و ذوالفقاری* 1398)
ویژگی این قصه با افسانه‌های عاشقانۀ ایرانی
بعد از بررسی جغرافیای این قصه برویم و ببینیم که این قصه چه شباهتی با قصه‌های عاشقانه‌ی فارسی دارد اما قبل از آن بخش‌هایی از روایت مازندرانی این قصه را با صدای یاسر گرجی بشنوید.
قصه حیدربیگ و سمن‌بر ویژگی‌هایی دارد که شباهتش را با بقیۀ افسانه‌های عاشقانۀ ایرانی نشان می‌دهد. مثلاً:
الف. عاشق‌شدن در یک نگاه؛ در بسیاری از قصه‌های عاشقانه ایرانی، عاشق و معشوق یک نظر هم را می‌بینند و عاشق می‌شوند.  این یک نظر، تنها در واقعیت رخ نمی‌دهد و گاهی با واسطه اتفاق می‌افتد. یعنی یا عاشق، عکس معشوق را می‌بیند یا در رؤیا یکدیگر را ملاقات می‌کنند. این ویژگیِ اغلبِ قصه‌هایی است که ازدواج آنها خارج از گروه و غیرخویشاوندی است. درباره ازدواج غیرخویشاوندی و اهمیت آن در اپیزودهای قبل مثل عزیز و نگار و دختر شهر آفتاب صحبت کردم.
در قصه حیدربیگ و سمن‌بر هم عشق صاعقه‌وار و ناگهانی است. در قصّه آمده: «وزیر تا دختره را دید نگاهش به قلب او اثر کرد و مهر دختره به دلش افتاد».
دختر هم بعد از دیدن چهرۀ پسر او را برازنده می‌بیند در قصّه آمده: «حیدربیگ از ضربت سمن‌بر بیهوش شد و افتاد روی زمین و دختره تازه صورت پسره را دید و به نظرش برازنده آمد.»
در اینجا نمی‌شود از عشق و عاشقی ناگهانی تعجب کرد چون در بخش‌های بسیاری از جغرافیای فرهنگی این منطقه میان زن و مرد ناآشنا، ملاقات‌ها و فرصت‌ها و برخوردها کوتاه بود و بدیهی است که فکر کنیم همین فرصت‌های اندک آغاز ماجراهای عاشقانه در اینگونه ازقصه‌ها باشد.
ویژگی مشترک دوم این قصه با باقی قصه‌های عاشقانه ایرانی، پدیده و کنش «سفر کردن» است. یا اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم:
ب. مسافرت به قصد وصال ؛ در این قصه مثل تعداد زیادی از قصه‌های عاشقانۀ فارسی، عاشق برای رسیدن به یار و محبوب خودش مجبور به سفر می‌شود. در اغلب این قصه‌ها سفر یک جور «آزمون شایستگی» برای عاشق است؛ یعنی عاشق باید مسئولیت‌ها و کارهایی برای نشان دادن شایستگی خود انجام بدهد. آزمون‌ شایستگی می‌تواند برای به دست آوردن مال و اموال، شکست دادن موجودات خیالی، گذشتن از مأموریت‌های خطرناک و حل معما و «آزمون وفاداری» باشد. در این قصه حیدربیگ برای به‌دست‌آوردن سمن‌بر به شهر او کشمیر سفر می‌کند و او را از چنگ رقیب فراری می‌دهد و در بازگشت هم در آزمون لیاقت و شجاعت و اثبات عاشقی پیروز می‌شود.
شباهت دیگر این قصه با قصه‌های عاشقانه با منشاء ایرانی، فاعل و کنشگر بودن  عاشق و معشوق است.
ج. فعال‌بودن عاشق و معشوق؛ در این قصه عاشق و معشوق هر دو نقش فعالی دارند. سمن‌بر در آغاز قصه با حیدربیگ با خشونت نامتعارف برای حفاظت از حریم خودش رفتار می‌کند و حتی به او زخم می‌زند و بعد تلاش می‌کند او را از مرگ نجات بدهد. در بعضی روایت‌ها از همین قصه، سمن‌بر در حال فرار، مبارزۀ جانانه‌ای با تعقیب‌کنندگان خود دارد و شخصیتش ما را به یاد گردآفرید شاهنامه می‌اندازد. حیدربیگ هم شخصیت کنشگر و فعالی دارد و برای به دست آوردن معشوق تن به خطر می‌دهد و او را از چنگ رقیبش با خشونت بیرون می‌کشد.
شباهت دیگر این قصه با قصه‌های عاشقانۀ ایرانی وجود شخصیت‌های «واسطه» و «یاور» قهرمان است.
د. وجود شخصیت دایه یا واسطه در نقش یاور قهرمان؛ در بسیاری از قصه‌های عاشقانه وجود افرادی به عنوان واسطه ضروری است. این واسطه‌ها ممکن است به عنوان درویش، دایه، طبیب، دوست یا بازرگان باشند. در این قصه، کنیزِ سمن‌بر در آغاز داستان این نقش را دارد و در ادامه داستان حیدربیگ از پیرزنی برای همراهی کمک می‌خواهد. در بعضی روایت‌های این قصه یاریگری پیرزن پررنگ‌تر است.
معرفی منظومه حِیْدَرْبِیْگ و سَمَنْبَر
تا اینجا من درباره‌ی روایت‌های شفاهی این قصه برای شما صحبت کردم اما بیایید در ادامه شما را آشنا کنم با یک منظومه‌ی مکتوب از این افسانه عشقیپهلوانی که با نام‌های مختلفی شناخته می‌شود: حیدر‌بیگ‌نامه، حیدربیگ و دختر قاضی کشمیر_، کتاب حیدربک و داستان حیدربیگو صنوبر. نام شاعر این منظومه مکتوب در هیچ‌ نسخۀ خطی و چاپی نیامده است. فقط در «فهرست نسخه‌های فارسی تاجیکستان» از کسی به اسم ابن‌صفایی به عنوان شاعر نام برده شده است.  این منظومه به عنوان یک داستان‌ عامیانه‌ی مکتب‌خانه‌ای شناخته می‌شود که در بین روستائیان و کشاورزان رایج بوده است. روی جلد یکی از چاپ‌های سنگی نوشته شده: «هذا کتاب مستطاب حیدربیگ که جهت مطالعه‌ی اطفال دهاقین چاپ شد». اما ببینیم این منظومه‌ی مکتوب چه شباهت‌ها و تفاوت‌هایی دارد با این روایت که شنیدید.
شباهت‌ها و تفاوت‌های روایت شفاهی و منظومه مکتوب
منظومه حیدربیگ و سمن‌بر اختلاف اندکی با قصه شفاهی دارد یکی از اولین موارد اختلاف جزئیش این است که: در منظومه‌ی مکتوب، حیدربیگ وزیر شاه‌عباس نیست و فقط یکی از سرداران قزلباش است.
دومین تفاوت جزئی این است که در منظومه‌ی مکتوب، سمن‌بر همراه با دایه و کنیز از حیدربیگ پذیرایی می‌کند؛ درحالی‌که در روایت شفاهی، «پیشکار» جای «دایه» را گرفته است.
سومین اختلاف این است که بعد از درگیری اول و زخم خوردن حیدربیگ، سمن‌بر پشیمان می‌شود و برای مداوای زخمش، دارو و مروارید می‌فرستد؛ چرا اینکار را می‌کند؟ در منظومه از زبان سمن‌بر می‌گوید:
«اگر میرد، بود این کفن و دفنش/ اگر زنده بماند، خرج زخمش».
اما در قصه‌ی شفاهی فقط چند دانه خوشبو به کنیزش می‌دهد برای اینکه بتواند پسر را به‌هوش‌ بیاورد.
چهارمین اختلاف که کمی جدی‌تر است و این روایت مکتوب را به روایت افغانستان شبیه‌تر می‌کند این است که در روایت مکتوب، حیدر پس از زخم‌خوردن و برگشتن به اصفهان، ماجرای دختر را برای شاه‌عباس تعریف می‌کند و شاه هم ندیده،  دلباخته‌ی دختر می‌شود و حیدر را برای آوردن او به کشمیر می‌فرستد؛ در حالی‌که این بخش در قصه‌ی شفاهی وجود ندارد.
پنجمین؛ مورد که تفاوت معناداری در دو قصه ایجاد می‌کند آن است که در منظومه داماد به دختر سوءظن پیدا می‌کند و حیدر او را می‌کشد؛ این بخش با روایت شفاهی مشابه است، اما در قصه‌ی شفاهی حیدر با نیرنگ و کاشتن بدگمانی در ذهن رقیب خود با خواندن تصنیف‌هایی سبب این درگیری می‌شود.
ششمین مورد اختلاف که به نظرم مهم است و شاید شاعر منظومه، تحت تأثیر متون حماسی مثل شاهنامه و شخصیت‌هایی مانند گردآفرید قرار داشته این است که سمن‌بر فعالانه در نبرد با خانواده و لشکریان پدرش شرکت می‌کند و در این جنگ شجاعانه زخم می‌زند و سپاه کشمیر را شکست می‌دهد، اما در قصه‌ی شفاهی نقش اصلی پیروزی با حیدر است.
هفتمین؛ و آخرین تفاوت این دو روایت آن است که در پایانِ قصه‌ی شفاهی، پدرِ دختر پس از اطمینان از پاکدامنی دو جوان از روی نشانه‌ی شمشیری که بین خودشان گذاشته‌اند عقدنامه‌شان را می‌نویسد و برمی‌گردد؛ ولی در منظومه، حیدر و سمن‌بر به حضور شاه‌عباس می‌روند و شاه با گذشتن از عشق خودش، فرمان عروسی باشکوه آنان را صادر می‌کند. در اینجا فرمان شاه به عنوان فردی در جایگاه پدرِ ملت همه‌یِ گره‌هایِ عرفی و اخلاقی را بازمی‌کند.
همان‌طور که شنیدید اختلاف چشمگیری در روایت شفاهی و مکتوب این دو قصّه نبود. برویم و ببینیم که می‌توان تاریخی برای این منظومه و قصه شفاهی پیدا کرد؟
تاریخ منظومه و قصه شفاهی
اگر به محتوا و ویژگی سبکی و زبانی این منظومه توجه کنیم می‌بینیم که تاریخ سرودن این منظومه خیلی قدیمی نیست. یغمای جندقی از شعرای دورۀ محمدشاه قاجار در مصرعی به این قصه اشاره کرده است نوشته: «زهی نادان که نشناسد ز حیدربیگ، قرآن را». این اشاره نشانه‌ای از شهرت این داستان در حدود دویست سال پیش دارد. قزلباش بودن حیدربیگ و حضور شاه‌صفی یا شاه‌عباس، زمان داستان را به دوران صفویه ارجاع می‌دهد ولی زبان روایت مکتوب نشان می‌دهد که این منظومه در زمان ایران قاجاری سروده شده است. اما دو ویژگی مهم در منظومه وجود دارد که می‌شود بر اساس آن قصّه را متعلق به دوران قدیمی‌تر منسوب کرد.
اول؛ اینکه در این منظومه از صحنـه‌های بـاورنکردنـی و محیر‌العقـول مثل قصه‌ی امیرارسلان نامدار خبری نیست. این چه چیزی به ما ‌می‌گوید؟ اینکـه اگر این قصه متعلق به دوران قاجار بود باید ما از این صحنه‌های عجیب و غریب در داستان می‌دیدیم چون این یکی از ویژگی‌های داستان‌های شفاهی دوره قاجار بوده است (محجوب، 1401). اما این برای فهمیدن زمان قصه قانع کننده نیست.
دومین؛ دلیل این است که در این منظومه از مضامین افسانه‌های عشقیِ هندی یعنی «مرگ عاشق و معشوق» و وجود «حیوانات و موجودات خیالی» (ولی زاده و بزرگ بیگدلی، 1396) و افسانه‌های سامی مشابه افسانه لیلی و مجنون که در آن عاشق و معشوق دائم در سوز و گداز هستند هم خبری نیست.
به نظر می‌رسد اصل افسانه به زمان‌های قدیم‌تر از دوران صفویه برمی‌گردد که در بین مردم به صورت شفاهی رایج بوده است و بعدها، افسانه‌سرایان و داستان‌پردازان دوران صفوی به این قصّه جلب شدند و برای یادآوری شکوه سلطنت شاه‌عباس آن را به دوران او نسبت داده‌اند.
برای پایان این بخش ابیاتی از «منظومۀ حیدربیگ و سمن‌بر» که در توصیف زیبایی سمن‌بر گفته شده را برای شما می‌خوانم و بعد دعوتتان می‌کنم که با گوش خطاپوش، موسیقی که بر اساس این اشعار توسط -ای آی- ساخته شده رو بشنوید:
به قَد، سَرْو و به رُخ، تابنده‌ئی ماه/ که می‌گفت آفتابش، اَحسنُ الله
هِلال ابرو و، سُنبُل موی و، گُل رو/ سِنان مژگان بُدی، چَشمان چو آهو
دهانش تنگتر از حَلقه‌ی میم/ ز زُلفش کرده رُخ چون حلقه‌ی جیم
لبِ لَعلَش به هِنگامِ عِبارت/ بَدخشان و یَمن را کرده غارَت
دو گیسو چون دو اَفعی، مارپیچان/ تُرنجَش غَبغَب و سیبَش زِنَخدان
دزدیدن عروس یا فرار توافقی
اگر در یاد داشته باشد در این قصّه، حیدربیگ وارد حجله شد و قاسم بی‌نوا را به قتل رساند و عروس را از چنگ خانواده‌اش ربود. احتمالاً  ما در این‌جا با حیدربیگ همدلی داریم. اما آیا دزدیدن عروس یک موضوع عادی یا یک «آزمون شجاعت» و «اثبات عشق» برای حیدربیگ* است؟ آیا شما در ایران شواهدی از این شیوه انتخاب همسر می‌بینید؟ اگر اولین‌بار است که این موضوع را می‌شنوید بد نیست درباره‌ی ربودن یا فرار دختران به قصد ازدواج از پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها سؤال کنید. این سؤال ممکن است رازهای خانوادگی جالب و هیجان‌انگیزی را برای شما آشکار کند.
در این بخش از پادکست، می‌خواهم بروم سراغ موضوعی که همزمان بازتاب «عشق جانسوز» و «خشونت عریان» است؛ موضوعی به نام «ربودن زنان و دختران». با من همراه باشید تا به بهانه‌ی این قصّه‌ راهی باز کنیم به ذهن گذشتگان و نشانه‌های این ربایش زنان را در اسطوره‌شناسی ایرانی، اسطوره‌شناسی یونانی، افسانه‌های پیدایش روم و داستان‌های عهد عتیق جستجو کنیم و در پایان نگاهی کنیم به واقعیت‌های تلخ امروز از این پدیده در همین نزدیکی‌ها و بخش‌هایی از آسیای میانه و آفریقا.
وقتی ربودن در فولکلور بوی خوش عشق می‌دهد
در داستان حیدربیگ و سمن‌بر که یکی از محبوب‌ترین قصه‌های شفاهی ایران است شخصی از اصفهان به سراغ دختر قاضی کشمیر می‌رود و او را با همکاری و همراهی خودش از دست رقیب بدهیبتش می‌دزدد و به اصفهان برمی‌گردد.
این مضمونِ «فرار عاشقانه» در بسیاری از ترانه‌ها و قصه‌های ما تکرار شده است. در افسانه‌ی آذربایجانی کوراوغلو، نگار دختر پادشاه عثمانی یا دختر پادشاه هند را با توافق خودش می‌دزدد. در داستان‌ عزیز و نگار که در اپیزود 132 همین پادکست نقل کردیم، بارها نگار و عزیز تلاش می‌کنند که از دست رقیب فرار کنند و در پایان در رودخانه در هنگام فرار می‌میرند. حتی در ترانه‌های محلی نشانه‌هایی از ربودن دختران دیده می‌شود. این ربایش معمولاً به علت مخالفت پدر خانواده با این ازدواج اتفاق می‌افتد.
در یک ترانۀ محلی مشهور راوی درباره عشقش به «لیلی بانو» دخترِ خان حرف می‌زند و اینکه او را بر ترک خود نشانده و دیار خود را ترک می‌کند:
میون ایلم، یکه سوارم/ قسم به جون، هفت تا براروم
عاشق لیلی بانو، دختر خان‌ام/اگه صد خون بریزه، دست ور ندارم
جونمو نثار کردم، قربون یار کردم/ یاروم سوار تَرکُم، تَرکِ دیار کردم
به کوه و صحرا، پلنگ مستم/ سوار اسبم، قطار به دستم
خبر فرستادم خان، نداد جوابم/ جونمو نثار کردم، قربون یار کردم
یاروم سوار ترکم، ترک دیار کردم.
این ترانه را با صدای اسماعیل ستارزاده بشنوید.
این روایت‌های شفاهی تنها افسانه‌هایی خیالی نیستند؛ آنها بازتابی از عقاید و واقعیت‌های اجتماعی‌ هستند که در زندگی مردم ایران، به‌ویژه در گذشته وجود داشتند و هنوز در برخی مناطق به شکل غیررسمی و پنهان وجود دارند. به نظر می‌رسد در چنین حالتی، «فرار عاشقانه» راهی برای شکستن رسم‌های دست‌وپاگیر بوده است.
سایه اسطوره بر سر زنان
برای پیگیری این پدیده‌ی ربایش زنان به سراغ موضوع مورد علاقه‌ی خودم یعنی جهان اساطیر رفتم که به نظر من شکل کهن‌تری از قصه‌ها‌، افسانه و ترانه‌های شفاهی است. بررسی این اساطیر نشان می‌دهد که ربودن زنان یک دستاورد عاشقانه‌ نبوده بلکه یک عمل مبتنی بر زور برای تصاحب منابع قدرت، بقا و باروری است.
ربایش زنان در اساطیر ایران
مثلاً در اساطیر ایران، «فریدون» برای پیروزی بر ضحاک و تصاحب همسران او به درگاه ایزدبانوان نیایش می‌کند؛ چون این زنان نه تنها زیبا، بلکه دارای قدرت زایش و باروری ویژه‌ای بودند. در اوستا در آبان‌یشت، فریدون برای الهۀ باروری آناهیتا، هدایایی شامل صد اسب هزار گاو و ده‌هزار گوسفند تقدیم می‌کند و از این ایزدبانو چنین تمنایی دارد:
«اَرِدوی سورَ اَناهیتا! Aredvi Sura Anahita! ای نیک! ای توانا!
مرا این کامیابی ارزانی دار که من بر اژدی‌دهاک سه پوزه‌ی سه کله‌ی شش چشم، آن دارنده‌ی هزارگونه چالاکی، آن دیو بسیار زورمند دروج، آن دوروند آسیب‌رسان جهان و آن زورمندترین دروجی که اهریمن برای تباه کردن جهان اشه، به پتیارگی در جهان اَستومند بیافرید پیروز شوم و هر دو همسرش «سَنگهَوَک» و «اَرِنَوک» را که برازنده‌ی نگاهداری خاندان و شایسته‌ی زایش و افزایش دودمانند از وی بربایم» (اوستا؛ جلیل دوستخواه؛1391؛ص 303)
ربایش زنان در اساطیر یونان
اما این ربودن تنها به اساطیر ایرانی محدود نمی‌شود. ما در شعرهایی که به سروده‌های هومری شهرت دارند داستان ربودن دختر دمتر و زئوس توسط خدای دنیای مردگان، هادِس را می‌خوانیم. در این سروده، هادس به کمک الهۀ زمین گایا گل نرگسی زیبا به عنوان یک دام بر سر راه پرسفونه دختر ِزئوس قرار می‌دهد. پرسفونه همین که دو دستش را برای چیدن گل دراز می‌کند هادس با ارابه‌ای زرین که اسبانی تیره آن را می‌کشند، از زمین بیرون می‌آید و در حالی که افسار اسبان را در دست چپ دارد، با دست راستش پرسفونه را از زمین برمی‌دارد و با سرعتی چون برق از آنجا دور در بند بیستم سرود هومری برای دمتر چنین آمده:
(پرسفونه) فریاد کشید
و پدرش زئوس، بالاترین و بهترین خدایان، را صدا زد.
هیچ خدا یا انسانی
صدای او را نشنید،
حتی درختان زیتون‌ با میوهای نیکویشان.
این ربایش چنان مادرش دِمِتِر ایزدبانوی کشاورزی را در اندوه فرو می‌برد که اجازه رویش هیچ گیاه سبزی را نمی‌دهد و در نهایت همین رویداد مسبب پیدایش فصل‌های مختلف سال است.
هومر علاوه بر این روایت اسطوره‌ای، داستان جنگ تروا را در اثر حماسی بزرگ یونانیان با نام ایلیاد روایت کرده است که دلیل آن فرار هلن همسر زیبای منلائوس شاه اسپارت به همراه پاریس شاهزاده تروا بوده است. البته این ربایش به دلیل هوا و هوس شاهزاده رخ نداد بلکه انگیزه آن در ظاهر رقابت و دخالت خدایان در زندگی انسان‌ها بود.
ربایش زنان در رم باستان
در افسانه‌های تاریخی پیدایش رُم باستان هم داستان بسیار مهمی با موضوع «ربایش و تجاوز به زنان سابین» دیده می‌شود. این داستان در کتاب از پیدایش روم نوشته تیتوس لیویوس نقل شده است؛ ماجرای ربودن و تجاوز به زنان سابینی، در نخستین سال‌های پیدایش رم و توسط رومولوس اتفاق افتاد. داستان از این قرار بوده که پیروان رومولوس اغلب مرد بودند و این مردان در جستجوی زنانی برای تشکیل خانواده بودند. برای رسیدن به این خواسته با سابین‌ها که تنها جمعیت حاضر در آن منطقه بودند وارد مذاکره شدند. مذاکره موفقیت‌آمیز نبود چون سابین‌ها از یک جمعیت رقیب در کنار خودشان ترسیده بودند. رومولوس سرکرده‌ی رمی‌ها ناامید نشد و برای ربودن زنان اهل سابین نقشه‌ای طراحی کرد. او جشنواره‌ای برگزار کرد و همسایگان خودش از جمله سابین‌ها را دعوت کرد. در حین برگزاری جشنواره، با علامت رومولوس، مردان رمی، زنان سابین را می‌دزدند. زنان ربوده شده که بسیار خشمگین شده بودند، با خواهش و التماس رومولوس مواجه شدند. رومولوس از آنان خواست که شوهران رمی را بپذیرند با این شرط که این زنان از تمام حقوق مدنی برخوردار شوند و قرار گذاشتند که زنان در تصاحب اموال با باقی رمی‌ها برابر باشند. نکته جالب اینجا است که بعدها این زنان میان دو سپاه روم و سابینها واسطه‌ی صلح و اتحاد شدند. این افسانه مورد توجه بسیاری از هنرمندانِ نقاش و مجسمه‌ساز قرار گرفته است و در طول دوران رنسانس به عنوان نمادی از اهمیت پدیده‌ی ازدواج، در تداوم بقای خانواده‌ها مطرح شد.
ربایش زنان در عهد عتیق
به جز آنچه از اساطیر ایران، یونان و روایتی از تاریخ رم شنیدید دو روایت بسیار مهم هم در «تورات» (عهد عتیق) وجود دارد که دقیقاً به ربودن زنان اشاره دارد و هر کدام نتایج و ارجاعات متفاوتی دارد. در یکی، داستان مبدل به یک تراژدی ناموسی می‌شود و در روایتی دیگر مانند داستان زنان سابین این ربایش به عنوان یک راهکار برای بقای یک قبیله به کار گرفته می‌شود.
الف. داستان دینه dinah؛ ربایشی که به قتل‌عام ناموسی منجر شد (سفر پیدایش، باب ۳۴)دینه به معنی «قضاوت‌شده» یا «تبرئه شده»، تنها دختر یعقوب پیامبر است. روزی از روزها دینه برای دیدن زنان شِکیم – منطقه‌ای در کرانه باختری امروز و کنعان در گذشته – که حاکمان آن منطقه هستند از خیمه‌ی خود خارج می‌شود. شکیم، پسر حَمور که حاکم آن منطقه بود، دینه را می‌بیند، او را می‌دزدد و به او تجاوز می‌کند. اما ماجرا آنجا پیچیده می‌شود که شکیم عاشق دینه می‌شود و از پدرش می‌خواهد که او را برایش خواستگاری کند. برادرانِ دینه شمعون و لاوی از این بی‌حرمتی خشمگین می‌شوند. آن‌ها با حیله‌گری به شکیم و پدرش می‌گویند تنها در صورتی با این ازدواج موافقت می‌کنند که تمام مردان شهر ختنه شوند. وقتی مردان شهر در دوران استراحت و نقاهتِ بعد از ختنه هستند، شمعون و لاوی برادرانِ دینه به شهر حمله می‌کنند و تمام مردان را می‌کشند و دینه را از خانه‌ی شکیم بیرون می‌آورند و زنان و گنجینه‌های آنان را می‌دزدند. این شاید یکی از قدیمی‌ترین قتل‌عام‌های ناموسی ثبت شده در متون کهن به دلیل تجاوز یا آلوده کردن پاکدامنی دختران باشد.
اما داستان دختران شیلوه Shiloh در عهد عتیق و کتاب داوران باب 21 عجیب‌تر است. در این روایت یک ربایش سازمان‌یافته شبیه به «زنان سابین» رخ می‌دهد.
ب. دختران شیلوه؛ ربایش سازمان‌یافته برای بقای نسل (کتاب داوران، باب ۲۱)
داستان «دختران شیلوه»  یک «ربایش سازماندهی‌شده» است که با تأیید بزرگان قوم بنی‌اسرائیل برای هدفی دینی و اجتماعی انجام شد.
پس از یک جنگ داخلی ویرانگر، «قبیله بنیامین» تقریباً نابود شده بود و مردان باقی‌مانده هیچ زنی برای ازدواج نداشتند. از طرف دیگر قبایل اسرائیل سوگند خورده بودند که هرگز دخترانشان را به مردان بنیامین ندهند.  بزرگان بنی‌اسرائیل برای اینکه سوگند خود را نشکنند و در عین حال قبیله بنیامین منقرض نشود نقشه‌ای طرح کردند از متن عهد عتیق کتاب داوران باب 21  برایتان می‌خوانم: (ربایش زنان شیلوه عهد عتیق؛ داوران؛ 21)
20 پس به مردان بنیامینی گفتند: «بروید و خود را در تاکستان‌ها پنهان کنید. 21 وقتی دختران شیلوه برای رقصیدن بیرون آیند، شما از تاکستان‌ها بیرون بیایید و آنها را بربایید و به زمین بنیامین ببرید تا همسران شما گردند. 22 اگر پدران و برادران آنها برای شکایت نزد ما بیایند به ایشان خواهیم گفت: «آنها را ببخشید و بگذارید دختران شما را پیش خود نگه دارند؛ زیرا در این جنگ آنها بدون زن مانده بودند و شما نیز نمی‌توانستید برخلاف عهد خود رفتار کرده، به آنها زن بدهید.» 23 پس مردان بنیامینی چنین کردند و از میان دخترانی که در شیلوه می‌رقصیدند، هر یک برای خود زنی گرفته، به سرزمین خود برد. سپس ایشان شهرهای خود را از نو بنا کرده، در آنها ساکن شدند.»
همان‌طور که شنیدید این مورد دقیقاً با «ربایش به قصد تشکیل خانواده و بقا» که در ماجرای زنان سابین دیدیم، مطابقت دارد. در اینجا ربایش، راهکاری برای دور زدن یک بن‌بست قانونی و مذهبی -سوگند قبایل- بود تا تداوم نسل تضمین شود.
خب همه‌ی آنچه شنیدید مروری بود مختصر بر ربایش زنان و دختران در اساطیر و متون دینی.  در این بخش از پادکست می‌خواهم شما را از جهان اسطوره و افسانه خارج کنم و همراه با شما روی زمین واقعیت قدم بگذاریم. اول ببینیم کدام رفتارها در چارچوب ربودن زنان قرار می‌گیرد و بعد ببینیم در کدام کشورها این اتفاق هنوز رخ می‌دهد.
بررسی مفهوم ربودن زنان
از دید انسان‌شناسی باید بین سه حالت از ربودن دختران تفکیک قائل شد:
الف. ربودن قهرآمیز و بدون رضایت؛ که امروزه در منابع حقوقی در دسته جنایت و تجاوز دسته‌بندی می‌شود.
ب. ربودن ساختاری که پس از فشار اجتماعی به «ازدواج» ختم می‌شود؛ یعنی مرد با ربودن دختر، خانواده دختر را وادار می‌کرد که ازدواج را بپذیرد.
ج. نوعی «فرارِ توافقی» که ممکن است تحت پوشش ربودن گزارش شود. به نظر می‌رسد که همین نوع سوم در قصه‌های شفاهی بیشتر منعکس شده است.
چرا مردان زنان را می‌دزدند؟
اما اساساً این پرسش به وجود می‌آید که چرا باید مردان دست به ربودن دختران بزنند.
بخش چهارم: چرا یک مرد باید زنی را بدزدد؟
انسان‌شناسان به ما می‌گویند این رفتار فقط از سر هوس یا زورگویی نبوده است. اولین دلیل آن ادامه‌ی نسل و بقا در بین قبایل اولیه بوده است. در ادامه به دلایل کاملاً اقتصادی می‌رسیم؛ یعنی وقتی مردی توان پرداخت «قیمت عروس» یا مهریه‌های سنگین را ندارد، ربایش راهی برای دور زدن این هزینه‌ها است. گاهی هم بحث «سرمایه نمادین» مطرح است؛ یعنی در برخی قبایل، ربودن زن نشانه‌ای از شجاعت و قدرت مرد تلقی می‌شد و به او جایگاه اجتماعی می‌داد [۱۶، ۷۸]. از طرفی، برخی معتقدند در جوامعی که پدر و والدین دختر تعیین‌کننده هستند، ربودن دختران تنها راهی است که جوانان می‌توانند حرف خود را به کرسی بنشانند. و درواقع شکلی از شورش علیه قوانین پدرسالاری تلقی می‌شود.
ربایش زنان در ایران (واقعیت)
امروز که صدای من را می‌شنوید ربودن دختران دیگر چندان رنگ و بوی حماسی ندارد. اما هنوز در مناطقی از ایران ربودن زنان اتفاق می‌افتد. در میان نمونه‌های ثبت‌شده، روایت‌هایی از آذربایجان ایران به‌ویژه روستای «لهلی» در گزارش علیرضا طالب‌زاده (وب‌گاه الف، ۱۳۹۴) نشان می‌دهد که رسم ربودن دختران قیزقاچیتما تا دهه‌های اخیر نیز رخ می‌داده است. در این روایت، دختری نوجوان هنگام شستن لباس در کنار رودخانه توسط مردی که بعدها شوهرش شد، ربوده می‌شود. ازدواج انجام می‌گیرد، اما شکاف بین خانواده‌ها هرگز ترمیم نمی‌شود. در یک روایت دیگری، پدری که دخترش ربوده شده و هیچ نهادی به داد او نمی‌رسد در اعتراض، در برابر دادگستری خود را به آتش می‌کشد. (وب‌گاه الف)
ربایش زنان در جهان (واقعیت)
در خارج از ایران، وضعیت در قرقیزستان بسیار بحرانی است. پژوهشی در 2015 نشان داد که حدود 14 درصد از ازدواج‌ها با پدیده‌ای به نام «آلاکاچو»  یعنی بگیر و فرار کن رخ داده است. در اتیوپی هم رسم «تِلِفا» Telefa هنوز قربانی می‌گیرد؛ این موضوع الهام‌بخش ساخت فیلم مشهور «دیفرت Difret شد که بر اساس یک پرونده واقعی از ربایش دختران ساخته شده است. فیلم داستان دختر 14 ساله‌ای به نام هیروت آسفا Hirut Assefa را روایت می‌کند که در راه بازگشت از مدرسه ربوده می‌شود و در ادامه تفنگی برمی‌دارد و سعی می‌کند فرار کند.
اگر خیال می‌کنید این موضوع فقط به قفقاز و آسیای مرکزی و اتیوپی محدود می‌شود در اشتباه هستید. در مطالعات مربوط به مردم کولی، مناطق روستایی مکزیک، اندونزی، هند، تبت، چین، آمریکای لاتین و بسیاری از مناطق جهان این پدیده رخ می‌دهد. (عروس ربایی در جهان)
بخش پایانی: از اسطوره تا واقعیت امروز
ربایش یا فرار عاشقانه، اگرچه در فولکلور ایرانی با شور و حماسه روایت شده یا حتی آیین‌هایی مانند شوشی یا عروس گلی یا دزدیدن آب از یک چشمه و ریختن در قنات برای اینکه آب قنات بیشتر بشود بازسازی چنین موقعیت‌های اسطوره‌ای هستند اما در جهان امروز معنای دیگری پیدا کرده است و در بسیاری از جوامع، این رفتارها اکنون مصداق خشونت است.
پس‌گفتار
ممنونم که پادکست ما را گوش می‌کنید. شنیدن پادکست ما در همۀ پادگیرها ممکن است. من برای آسانی کار و نظم دادن به فعالیت‌های مختلف پادکستی خودم یک وب سایت طراحی کردم با عنوان گیومه‌باز دات آی آر که لینکش را در توضیحات پادکست قرار می‌دهم. لینک همۀ پادکست‌ها و متن و منابع پادکست را آنجا می‌گذارم. به جز قصه‌های ایرانی که بر اساس قصه‌های شفاهی تهیه می‌شود من دو پادکست دیگر با موضوع شاهنامه به نثر ساده و خوانش متون ایران باستان و شرح آن منتشر می‌کنم. باعث خوشحالی من هست که آن پادکست‌ها رو هم گوش کنید و اگر دوست داشتید به دیگران معرفی کنید.
زیاده حرفی نیست. دامن سرخ گلدار، همگی خدانگهدار.
منابع

 

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x