قصۀ کودکان ایران | قسمت پنجم
این قصه از کتاب افسانههای ایرانی بازنوشتهی محمد قاسمزاده انتخاب و مجددا بازنویسی شده است.
متن و منابع «روباهی که شیر شد!»
روباهی که شیر شد
یکی بود، یکی نبود. غیر از شما هیچ کس نبود. در زمانهای قدیم یک شیرِ پیرِ دلیر در جنگلی همین نزدیکیها زندگی میکرد. این شیر، در جوانی سلطان جنگل بود و بعدها که پا به سن گذاشته بود همهی امور جنگل رو سپرده بود به یک شیر جوانتر و قویتر. خودشم رفته بود به بیشهای و تک و تنها زندگی میکرد. میدونید چرا شیرِ پیرِ قصهیِ ما پادشاهی جنگل رو ول کرده بود رفته بود یه گوشه تنها زندگی میکرد؟ بله احتمالا درست حدس زدید چون سلطان جنگل بودن خیلی سخته. شیر دیگه جون نداشت هر روز برای باقی شیرها بره شکار یا جلوی حملهی حیونای وحشی دیگه مثل کفتارهارو بگیره. از همه مهمتر حل کردن دعواهای جنگل صبر و حوصله میخواست. مثلا یه روز گوزنها شکایت داشتن که چرا خرگوشا و موشای کور زمین جنگل رو سوراخ سوراخ میکنن و ما موقع دویدن پامون میره تو چاله چولهها؟ یا سنجابا شکایت داشتن که راسوها بدون دلیل بوی گند راه میندازن و بعد دور هم میخندن؟ یا خرس شکایت داشت که کلاغها مثل قدیم خبرها رو راست و درست نمیبرن.
خلاصه شیر قصهی ما دیگه خسته شده بود و همهی این امور رو سپرده بود به یه شیر جوان و به قول ما ادما داشت از باقی عمرش لذت میبرد. روزی از روزها شیر جلوی در لونهاش نشسته بود و داشت چرت میزد که دید یه روباه لاغر و مردنی از آنجا رد میشه. شیر سرش رو از روی دستاش بلند کرد و گفت: های روباه نوکرم میشی؟
روباه که از صدای شیر و پیشنهاد عجیبش جا خورده بود گفت: درود بر شما سلطان سابق جنگل. امر، امر شماست. چه خدمتی از من برمیاد که برای شما انجام بدم.
شیر گفت: نمی خوام کار سختی بکنی فقط باید همین جاها بپلکی و سروگوش آب بدی، باقیش با من.
روباه گفت: به به چه افتخاری بالاتر از این. اما جناب شیر من با شکم خالی که نمیتونم به شما خدمت کنم از خدا پنهون نیست از شما هم پنهون نباشه صبح از گشنگی مجبور شدم علف بخورم.
شیر گفت: غصه نخور. اگه نوکرم بشی میتونی با خیال راحت هر شب سیر بخوابی و لازم نیست بری یه دونه مرغ زپرتی خودتو به زحمت بندازی.
روباه گفت: جناب شیر من تجربه نوکری ندارم، درسشم نخوندم. وظایف یه روباه نوکر چیه؟
شیر گفت: کاری نداره. نمیخوام کوه بکنی همین اطراف بچرخ، اگر حیوون باارزشی رد شد، به من خبر بده. بعد من میام اونو شکار میکنم و میخورم. هر چی هم باقی موند مال تو. فقط یادت باشه من هر چیزی شکار نمیکنم باید یه حیوونی باشه که گوشت خوبی داشته باشه تا به تو هم یه چیزی برسه.
روباه با خودش فکر کرد و دید بد پیشنهادی نیست و بدون اما و اگر قبول کرد و از آن روز شد نوکر شیر. روزها دوروبر لونهی شیر میچرخید و تا شکار به درد بخوری پیدا میکرد به شیر خبر میداد. شیر هم که شکارچی ماهری بود دست به کار میشد و غذای خودشو شکار میکرد. سهم روباه هم پسماندهی شکار شیر بود. آره درست شنیدید گفتم پسمانده؟ آخه پسماندههای شکار شیر آن قدر زیاد بود که میتونست کل خاندان روباهو سیر کنه.
اما روباه ما تنها بود و به تنهایی تا خرخره میلمباند و از زور سیری نمیتونست راه بره.
روزها میآمدند و میرفتند. نوکری روباه بهش ساخته بود و خیلی زود چاق و چله شد و هیکلی به هم زد و شد اندازهی خود شیر. یه روز که رفته بود کنار برکه آب بخوره تصویرش افتاد توی آب. اول ترسید و خودشو نشناخت بعد که یه کم عقب و جلو رفت و هیکل خودش رو خوب ورانداز کرد گفت: این هیکل و بر و بازو کم از این شیر پیر نداره. چرا باید من نوکری این شیر درمونده رو بکنم.
با این فکر و خیالها برگشت به لونهی شیر و برای اینکه بتونه بی دردسر از شیر جدا بشه گفت: آقای شیر من مدتیه تصمیم دارم یه درخواستی از شما بکنم اما روم نمی شه.
شیر گفت: بگو عزیزم. خجالت نکش. چی شده؟ چه درخواستی؟ غذات کمه؟ جات راحت نیست؟
روباه گفت: نه قربان من در خدمت شما در ناز و نعمتم. غذا هم که به قدر کفایت هست. لونه شما هم بزرگه فقط من یه مادر پیری دارم خیلی وقته بهش سر نزدم اگر اجازه بفرمایید من برم و حالی ازش بپرسم و برگردم در خدمت شما نوکری کنم.
شیر پیر ما که بچههای خودش مدتها بود سراغش رو نگرفته بودند از معرفت و مرام روباه خوشش اومد و گفت: آفرین به تو روباه. شیر مادر حلالت برو برو همین امروز راه بیفت و زود برگرد.
روباه چاق و چله با این کلک از شیر جدا شد و چند روز رفت و رفت تا یه جایی اون ور جنگل یک لونهای شبیه لونهی شیر پیدا کرد. حالا اون میتونست ارباب و سلطان خودش باشه. روز اول هر چه گشت دید از شکار خبری نیست و اربابی را باید با شکم گرسنه تحمل کنه. با خودش گفت: قبلاً اگر نوکر بودم لااقل شکمم سیر میشد، ولی حالا که ارباب شدم یک لقمه غذا پیدا نمیشه.
یکی دو روز با گرسنگی سر کرد و بعد که دید نمیتونه تحمل کنه به خودش گفت: هیکلم که از شیر کمتر نیست. فکر کنم مشکلم نداشتن نوکر و خدمتکاره. بهتره یه روباهی پیدا کنم تا بره دنبال شکار.
روباه چاق ما گشت و گشت تا یک روباه لاغر مردنی تو اون حوالی پیدا کرد. اونو صدا زد و گفت: آهای روباه وایسا ببینم کجا داری میری بیا اینجا باهات کار دارم.
روباه لاغر یه نگاهی به روباه چاق انداخت و اولش از هیبتش ترسید. بعد نزدیکتر که اومد و دور و برش چرخید و خوب وراندازش کرد فهمید که اون هم یه روباهی مثل خودش فقط زیادی گنده است. روباه لاغر گفت: یه روباه چه جوری می تونه اینقدر گنده بشه؟
روباه چاق گفت: با نوکری. تو هم اگر نوکر من بشی از پسماندهی شکارم آنقدر گیرت میاد که هیکلت میشه عین خودم.
روباه لاغر و مردنی که چند روزی بود درست غذا نخورده بود قبول کرد و شد نوکر روباه چاق. روباه چاق بهش یاد داد که اطراف لونه بگرده و هر وقت حیوون پرگوشت و دنبهای پیدا شد، بیدارش کند تا او بره و شکارش کنه.
روباه گفت: چه وقت گرسنهات میشه ارباب؟ الان گرسنهای؟ از کجا بدونم وقت وقت شکاره؟
روباه چاق گفت: اگر دیدی چشمام قرمز شده و موهام سیخ شده و دمم بلند شده بدون که وقت وقت شکاره.
روباه لاغر شروع کرد به گشت و گذار و در این گشت و گذار اول از همه یک خرس دید که داره کنار رودخونه ماهی میگیره. دوید و اومد سراغ روباه چاق. اما ارباب وقتی خرس رو دید ترسید و به روباه لاغر گفت: به نظرت چشمام قرمزه. موهای پشتم سیخ شده دمم بالا اومده؟
روباه لاغر گفت: نه ارباب.
روباه چاق گفت: پس الان وقت شکار نیست.
و راهش رو کشید و رفت توی لونهاش خوابید. هر بار که روباه لاغر، اربابش رو برای شکار بیدار میکرد و شکار یک حیوون وحشی بود اون به بهونهی اینکه علامت شکار در بدنش دیده نمیشه از شکار کردن فرار میکرد. تا اینکه یه روز روباه لاغر گورخری رو دید که با خیال راحت در حال چریدن و علف خورن بود. زود رفت و به ارباب خبر داد. ارباب هم از خواب بیدار شد و یک خمیازهای کشید و اومد از دور یه نگاهی به گورخر کرد و گفت: علامتهای شکار را در من میبینی؟
روباه لاغر و مردنی گفت: نه ارباب. هیچ علامتی پیدا نیست. ولی من خیلی گرسنهام. شما هم چند روزه چیزی نخوردید.
روباه چاق ناراحت شد و گفت: نوکر باید صبور باشه. معلومه از تو نوکر در نمیآد.
این رو گفت و تند و سریع دوید و از پشت سر پرید روی گورخر و تا خواست مثل شیر گردنش را گاز بگیره، گورخر فرصت نداد و با لگد کوبید به دهن روباه. آنچنان لگدی که تمام دندانهای روباه شکست و صورتش را زخمی کرد. گورخر فرار کرد و روباه با دهن و صورت پرخون روی زمین افتاد. روباه لاغر بعد از مدتی اومد بالای سرش و گفت: ارباب فکر کنم الان وقت شکاره. چون الان میتونم علامتهای شکار را در شما بینم. هم چشمهاتون قرمز شده، هم موهاتون سیخ شده هم دمتون افتاده روی پشتتون.
روباه چاق که حالا فهمیده بود شکارچی بودن به هیکل نیست حرفی نزد و روباه لاغر برای پیدا کردن مرغ و خروس به سمت آبادی حرکت کرد. شما هم اگر مرغ و خروس دارید بیشتر مراقبشون باشید چون الان دو تا روباه قصهی ما خیلی گرسنهان و ممکنه گذارشون سمت شما بیفته. قصه ما به سر رسید ماهی به دریا نرسید.
درود بر شما. من محسن سعادت هستم و صدای من را از پادکست قصههای ایرانی و پنجمین اپیزود ویژهی قصههایی برای کودکان ایران میشنوید. این قصه که شنیدید از کتاب قصههای ایرانی بازنوشتهی محمد قاسمزاده انتخاب و مجددا بازنویسی شده بود. این اپیزود را با اجرای هنرمندانه فاطمه نیازی شنیدید. در پایان این اپیزود فقط یادآوری میکنم که احتمالا پنجمین اپیزود در اواخر خرداد و در روزی منتشر میشه که ایران و آمریکا با هم یک توافق شصت روزه را در سوئیس امضا کردند. اینترنت مدتی بازگشته اما بعد از بازگشت چند روزی شنوتوکه میزبان پادکست ماست و یک پلتفرم داخلی است فیلتر شد. ما هنوز موفق نشدیم به روال سابق برگردیم. نتونستیم متن قصهها و منابع را در وب سایت بارگزاری کنیم و نتونستیم درباره اپیزودها اطلاع رسانی مناسب داشته باشیم و اندکی خواستنها ونتوانستنهای دیگر. تلاش میکنیم که به روند سابق انتشارقصههای شفاهی برگردیم. براتون یک اپیزود مرتبط با قصههای عاشقانه شفاهی با شرح و تحلیل پیش از جنگ آماده کردم به اسم حیدربیگ و سمنبر که سعی میکنم به زودی ضبط و منتشر کنم. ممنونم که همچنان ما را دنبال میکنید. به امید روزهای بهتر.
دامن سرخ گلدار همگی خدا نگهدار
منبعی که این پادکست بر اساس آن قصه را بازنویسی کرده است:
افسانههای ایرانی؛ جلد 7؛ محمد قاسمزاده.
منابع اصلی که محمد قاسمزاده استفاده کرده است:
قصهها و افسانههایی از گوشه و کنار ایران محمد جعفری (قنواتی)، صص ۲۰ – ۲۱؛
افسانههایی از شمال ایران افشین نادری، صص ۱۶۱ – ۱۶۳؛
افسانههای خراسان اسفراین، حمیدرضا خزاعی، صص ۱۱۱ – ۱۱۶؛
افسانههای ترکمن عبدالرحمن دیه جی، صص ۱۶ – ۱۷؛