قصۀ کودکان ایران | قسمت چهارم

روباه گیاه‌خوار!
cover-kodak-4

فهرست

این اپیزودهای ویژه را «قصه‌هایی برای کودکان ایران» نامگذاری کردم.
این قصه‌ از کتاب «افسانه‌های کهن ایرانی» نوشته فضل‌الله مهتدی انتخاب شده است.

متن و منابع روباه گیاه‌خوار!

درود بر شما. من محسن سعادت هستم و صدای من را از پادکست قصه‌های ایرانی و چهارمین اپیزود ویژه‌ی قصه‌هایی برای کودکان ایران می‌شنوید. می‌دونم دوست دارید سریع برید سر اصل مطلب که شنیدن قصه است اما اینها را برای به یاد آوردن می‌نویسم که در اولین روز اردیبهشت 1405 و در روزهای پایانی آتش‌بس موقت هستیم و اینترنت همچنان در دسترس نیست. هنوز موفق نشدم اپیزود سوم به نام گرگ آوازخوان رو در شنوتو بارگزاری کنم و مجبور شدم اون رو فقط در آپارات و کانالی در بله منتشر کنم. 
بگذریم. عنوان اپیزود چهارم رو «روباه گیاه‌خوار!» گذاشتم. این قصه‌ از  کتاب «افسانه‌های کهن ایرانی» نوشته فضل‌الله مهتدی انتخاب شده. این اپیزود  را با اجرای هنرمندانه فاطمه نیازی بشنوید. به امید روزهای بهتر.
دامن سرخ گلدار همگی خدا نگهدار
روباه‌ گیاه‌خوار
یکی بود، یکی نبود. غیر از شما هیچ کی نبود. در زمان‌های قدیم، خروسی بود شبیه باقی خروس‌ها؛ صدای خوشی داشت وقتی می‌خواند: قوقولی قوقو؛ و مردم رو به موقع از خواب بیدار می‌کرد. یه جوری به موقع می‌خوند که هیچکس برای بیدار شدن نیازی به ساعت نداشت. اما خروس قصه‌ی ما به جز صدای خوب و وقت‌شناسی یه چیز دیگه‌ای هم بلد بود. اگه گفتین چی؟ بله خروس ما بلد بود راست رو از دروغ تشخیص بده. اون استاد فهمیدن دوز و کلک بود. اما شاید بگید از کجا یاد گرفته بود؟ از پدر و مادرش یا دوستاش؟ رفته بود مدرسه و کتابای کلک‌شناسی رو خونده بود؟ نه. اون وقتا مدرسه نبود اگر هم بود خروس‌ها رو ثبت نام نمی‌کردن و اگه می‌کردن اصلاً اون وقتا کتاب کلک‌شناسی نبود. پس خروس باهوش ما از کجا کلک‌شناس شده بود؟ بله اون با تجربه یاد گرفته بود. اون جایی زندگی می‌کرد که دشمنان زیادی مثل روباه، خرس، شغال و گرگ داشت و اونا سال‌های سال انواع دوز و کلک‌ها را زده بودند که خروس را شکار کنند و دلی از عزا دربیارن. اما خروس قصه‌ی ما همیشه با عقل و ذکاوتش و بعضی جاها با شانس و اقبال از چنگ اونا فرار کرده بود. نتیجه این بود که دیگه خروس به راحتی توی تله نمی‌افتاد و تند و سریع می‌تونست راست و دروغ رو تشخیص بده. سالها گذشته بود و همه‌ی حیوونای وحشیِ اون اطراف از خوردن خروس منصرف شده بودن.
فقط و فقط یک موجود اون حوالی بود که هرگز از شکار خروس ناامید نشده بود. فکر می‌کنید اون کدوم حیوون بود؟ بله اون آقای روباه بود. آقای روباه سایه به سایه‌ خروس رو تعقیب می‌کرد. هیچ کس به اندازه‌ی روباه، خروس رو نمی‌شناخت. کی بیدار می‌شه، کی می‌خوابه، کی می‌خونه، کی غذا می‌خوره. کی با خانمِ مرغ حرف می‌زنه. همه‌ی خوبی‌ها و بدی‌ها، ضعف‌ها و قوت‌های خروس رو می‌شناخت. می‌شه گفت شناختی که روباه از خروس داشت، خانمِ مرغ نداشت. همه اینا برای چی بود؟ برای اینکه روباه یک آرزو داشت و اون این بود که خروس رو شکار کنه.
روزی از روزها در ایام بهار که همه جا پر از سبزه و گیاه و گل بود خروس برای گردش کوتاهی به بیرون آبادی رفت. رفت تا کمی گل و گیاه جمع کنه و سبزی بچینه و از تماشای دشت سرسبز کیف کنه. خب با اون حرفا که گفتم حتما حدس می‌زنید که روباه در تمام این مدت منتظر بود که خروس را تنها بیرون آبادی گیر بندازه. خروس داشت کنار رودخونه‌ی بیرون آبادی سبزی تازه می‌چید. با هر بار چیدن سرش رو بالا می‌اورد  و به اطراف نگاه می‌کرد. یکبار که خم شد و سرش رو بالا اورد یکهو روباه رو دید که داره به سمتش میاد. خروس صبر نکرد. دوید و دوید و پرید بالای بلندترین شاخه درختی که اون نزدیکی بود.
روباه آمد و آمد و رسید زیر درخت. سرش را بلند کرد و گفت:
به به آقای خروس. سلام و درود. روز شما به خیر. چه خوب کردی توی این هوای قشنگ از آبادی زدی بیرون. مشتاق دیدارت بودم.
خروس گفت: سلام آقای روباه. داری وقت تلف می‌کنی. من تو رو می‌شناسم. تو مشتاق خوردن منی نه دیدن من.
روباه با ناراحتی گفت: من چه هیزم تری به تو فروختم. من فقط حالتو پرسیدم. بعد تو اینجوری جواب می دی.
خروس گفت: حالم خوبه. حالا می تونی بری دنبال کارت.
روباه گفت: تو هیچ وقت به من احترام نمی‌ذاری. این بار اولت نیست. تا منو دیدی، پریدی بالای درخت. الانم که اینجوری با من حرف می‌زنی.
خروس گفت: انتظارت چیه روباه؟ انتظار داری وقتی می بینمت بپرم بغلت کنم و دست بندازم دور گردنت؟
روباه گفت: نه همچین انتظاری ندارم دوست دارم حداقل یه جوری رفتار کنی که به من بی احترامی نشه.
خروس: چه احترامی؟ من غذای توام. الان اگه من پایین درخت بودم دندونای تو دور گردن باریک من بود. به نظرت شکم گرسنه‌ی تو با احترام سیر می‌شه؟
روباه گفت: درست می‌گی. اما مثل اینکه خبر نداری که تو تا دیروز غذای من بودی. امروز دیگه نیستی.
خروس گف: مگه چه اتفاقی افتاده که من غذای تو نیستم. تو هم مثل خرس گیاهخوار شدی؟
روباه خندید: نه من گیاهخوار نشدم ولی مثل اینکه با این قانون جدید پادشاه باید همه‌ی حیوانای وحشی گیاهخوار بشن.
خروس گفت: چه قانونی؟
روباه گفت: نشنیدی؟ جارچی‌های پادشاه چند روزه دارند تو کوچه و بازار جار می‌زنن.
خروس گفت: نه نشنیدم. چی می‌گن؟
روباه گفت: پادشاه گفته (روباه ادای جارچی را دربیاورد که دارد یک متن میخواند): از امروزِ روز تا آن زمان که پادشاه قدر قدرتِ والا مقام بر تخت پادشاهی نشسته است و حکم می‌راند، هیچ آدمی‌زاد و جانوری نباید به زیردستش زور بگوید و او را آزار و اذیت کند. همه باید در زیر سایه‌ی پادشاه پرشوکتِ عدالت‌پرور، در صلح و آرامش، آسوده زندگی کنند. گرگ و میش باید از یک چشمه آب بخورند و کبوتر و عقاب در یک لانه فرزندان خود را پرورش دهند.
خروس دنیا دیده‌ی ما که می‌دانست چنین قانونی در جهان امکان ندارد گفت: پس پادشاه قراره چی بخوره؟ یعنی پادشاه هم مثل من گیاهخوار شده؟ خدا به دادمون برسه نکنه پادشاه فردا بگه نباید به گیاهان هم زور گفت. اون وقت من و خانم مرغ چی بخوریم؟
روباه فهمید که خروس داره اونو دست می‌ندازه اما از رو نرفت و گفت: آقای خروس اینم فکر بدی نیست. همین درخت که شما الان روی شاخه های نازکش نشستی دردش میاد یا می‌شکنه. فقط درخت و گیاه زبون ندارن آخ و ناله کنن.  
خروس گفت:  درسته. بهتره بری به کاخ پادشاه و از اون بخواهی که دستور بده زورگویی به گیاهانو متوقف کنن.
روباه گفت: فکر خوبیه. واقعا که خروس دانایی هستی. گرگ همیشه درباره‎ی هوش و ذکاوت تو حرف می‌زنه. حالا بیا پایین تا بیشتر از این درخت اذیت نشه و من قبل از رفتن به کاخ پادشاه تو را تا آبادی همراهی کنم و تا اونجاآاااا گپی بزنیم و کدورت‌های قدیم را دور بریزیم.‌
خروس که می‌دانست روباه این همه قصه ساخته که اونو به چنگ بیاره گفت: «راستش من امروز صبح این فرمان پادشاه رو شنیدم. به همین خاطر با آرامش اومدم بیرون آبادی تا هوایی بخورم. وقتی تو رو دیدم گفتم شاید تو از فرمان پادشاه خبر نداشته باشی ولی الآن خیالم راحت شد.
روباه خوشحال شد که نقشه‌اش داره نتیجه می‌ده: پس بیا بریم یه گشتی بزنیم.
خروس گفت: روباه من بیشتر به گردش دسته‌جمعی علاقه دارم. الان که دارم از این بالا نگاه می‌کنم دو سه تا جونور دیگه هم دارن میان.  بذار اونا هم برسن بعد دسته‌جمعی راه میوفتیم می ریم به سمت آبادی.
روباه کمی جا خورد و گفت: چه جور جونورایی هستن؟
خروس گفت: «از دور عین گرگن، ولی بذار ببینم مثل اینکه گوشاشون از گرگ بلندتره. دمشونم از اینجا بلندتر دیده میشه.
روباه گفت: این نشونی ها که می دی شبیه سگ گله است.
 خروس گفت: نمی‌دونم. راست می‌گی. الان که نزدیکتر اومدن بیشتر شبیه سگ گله هستن.
روباه تا این حرف رو شنید، دوپا داشت، دوپای دیگه هم قرض کرد و فرار کرد.
خروس که دید کلکش گرفته و شر روباه داره از سرش کم می‌شه، گفت: «روباه کجا داری می‌ری؟ سگای گله الان می‌رسن و با هم می‌ریم گردش. من تازه با تو آشنا شده بودم می‌خواستم تو رو بیشتر بشناسم.
روباه گفت: می دونی چیه خروس من خیلی میونه‌ای با سگ گله ندارم. راستش اصلاً نمی‌خوام ریختشونو ببینم.
خروس گفت: با این فرمان جدید پادشاه دیگر از چی می‌ترسی؟ اونا دیگه با تو کاری ندارند.
روباه گفت: آقا این‌ها تو دشت و بیابون زندگی می‌کنن و فکر نکنم فرمان پادشاه را شنیده باشن. تازه این سگا خیلی زبون نفهمن و من تا بخوام فرمان پادشاه رو بهشون حالی کنم یک بلایی سرم میارن.
روباه این را گفت و عین برق و باد در رفت.
خروس هم از درخت پایین اومد و راه افتاد به سمت آبادی. و احتمالا تا شما مشغول شنیدن این قصه هستید اونم به خونه‌اش رسیده.
بالا رفتیم دوغ بود پایین اومدیم ماست بود قصه‌ی ما راست بود.
منابع
باز نوشته‌ی افسانه‌ی روباه و خروس، افسانه‌های کهن ایرانی، فضل الله صبحی مهندی، صص ۴۳۵ – ۴۳۶؛
این افسانه در اصل صورت دیگری است از داستان روباه و خروس که در مرزبان نامه آمده است. نگاه کنید به مرزبان‌نامه به تصحیح محمد روشن، صص ۳۳۰ – ۳۳۴

 

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x