قصۀ کودکان ایران | قسمت دوم
فهرست
این اپیزودهای ویژه را «قصههایی برای کودکان ایران» نامگذاری کردم.
متن پادکست وقتی کوه افتاد!
درود بر شما من محسن سعادت هستم و صدای من را از پادکست قصههای ایرانی و دومین اپیزود ویژه قصههایی برای کودکان ایران در میانه فروردین سال 1405 میشنوید. توضیحات لازم درباره این اپیزودهای ویژه را من در ابتدای قصه «کمک آقا و دیو» برای شما گفتم. برای یادآوری میگویم که از امروز هدف ما کمک به کاهش اضطراب شما و کودکان شما خواهد بود. قصهها همچنان از مجموعه ادبیات شفاهی مردم ایران انتخاب میشوند اما با این تغییر مهم که برای سازگاری قصه با مخاطبان کودک و نوجوان، قصهها را بازنویسی میکنم. با این امید که برای لحظاتی شما و فرزندان دلبندتان این امکان را داشته باشید که از فضای ترس و اضطراب دور بمانید. اپیزود دوم این مجموعه را با عنوان «وقتی کوه افتاد!» با نقل زیبای فاطمه نیازی بشنوید. منابع اصلی این قصه شفاهی را در توضیحات پادکست ببینید. اگر شنیدید و فکر کردید ممکن است برای دیگران هم مفید باشد آن را از راه های ممکن به اشتراک بگذارید. به امید روزهای بهتر.
دامن سرخ گلدار همگی خدا نگهدار
وقتی کوه افتاد!
یکی بود یکی نبود. تو اون زمانهای قدیم یعنی خیلی قدیمتر از زمان پدربزرگا و مادربزرگا؛ وقتی هنوز آدمها روی زمین نبودن یا اگر بودن کم بودن؛ روباه و لاکپشتی با هم رفیق و دوست و همراه شدند. هر روز با هم میاومدن کنار تنها رودخونهای که از وسط یک جنگل سرسبز رد میشد. مینشستن روی یک صخره و صدای آب رو گوش میکردند و درباهی زمین و آسمون و ریسمون حرف میزدن. یه روز همینطور که داشتند غروب خورشید رو نگاه می کردند و دیگه هیچ حرفی برای گفتن نداشتند. روباه رو کرد به لاکپشت و گفت: لاکی؟
لاکپشت گفت: چیه روبی.
روباه گفت: لاکی ما خیلی وقتمون رو تلف میکنیم نه؟
لاکپشت گفت: چطور؟
روباه گفت: همه حرفامون تکراری شده. بهتر نیست به جای اینکه کل روز تو جنگل و دشت بچرخیم و دم غروب بیایم لب رودخانه به چشمای گرد جغد بخندیم یا مدل موی شیر رو مسخره کنیم و درباره بوی زیر بغل راسو حرف بزنیم یه کار دیگه بکنیم.
لاکپشت گفت: مثلا چه کاری؟روباه گفت: مثل اینکه تو اصلا توی این جنگل زندگی نمیکنی لاکی.
لاکپشت گفت: نمی فهمم چی میگی.
روباه ادامه داد: حواست هست چند وقته خوب غذا پیدا نمیشه؟ فهمیدی خانواده خرگوش که همسایه ما بود یک هفته است از جنگل رفتن؟ فکر میکنی چرا رفتن؟
لاکپشت: چرا؟
روباه: چون هویج وحشی کمیاب شده.
لاکپشت پرسید: خب ما چکار میتونیم بکنیم؟
روباه گفت: من یک فکری دارم. اون زمین بیرون جنگل کنار کوه رو یادته که شیر هر وقت میخواد با حیونای جنگل حرف بزنه اونجا جمع میشیم؟
لاکپشت: آره. غروبا بریم اونجا حرف بزنیم؟
روباه: نه لاکی تو اصلا به حرفم گوش نمیدی. منظورم اینه که اون زمین جون میده برای گندم کاشتن. ما باید قبل از اینکه کسی بیاد زمین رو برای خودش برداره دست به کار بشیم. میتونیم گندم بکاریم برای زمستون و مجبور نشیم از جنگل بریم.
خلاصه روباه این فکر را انداخت توی سر لاکپشت و از فردای اون روز شروع کردن به کار کردن. اما همه چیز اون جور که فکر میکردن پیش نرفت. چند روز اول روباه پابه پای لاکپشت، زمین را از خار و بوته پاک کرد. اما وقتی نوبت به شخم زمین رسید روباه دیگر نتونست ادامه بده. حسابی رفت توی فکر و با خودش گفت: عجب کار سختی حالا چه طور از زیر کار دربرم؟
یک نگاهی به اطراف انداخت و دید یک کوه بلند درست کنار زمین است.
رو به لاکپشت کرد و کوه را نشونش داد و گفت: لاکی این کوه خیلی جای بدیه. تا تو زمین را شخم میزنی من میرم توی دامنهی کوه و با هر زحمتی که باشه کوه و نگه میدارم که یکهو خم نشه به سمت ما و بیفته روی تو و زمین.
لاکپشت گفت: ولی این کوه از وقتی که من یادمه اینجا بوده و تکون نخورده.
روباه گفت: لاکی تو خیلی سادهای. اگر بادی، طوفانی بیاد کوه و بندازه یا اصلا یکی از این حیونای جنگل مثلا همین میمون که میونهی خوبی با ما نداره حسودی کنه و ناغافل کوه را هل بده ما چه بکنیم؟ این همه داریم زحمت میکشیم؛ هم گندممون بر باد میره هم جونمون رو از دست میدیم.
لاکپشت قصهی ما که به دوستش روباه اعتماد داشت و فکر میکرد دوستش دنیادیده و زرنگ و با تجربه است قبول کرد که اون کار شخم زمین را انجام بده و روباه هم مراقب باشه که کوه نیفته. لاکپشت چند روز اول از کله سحر تا تنگ غروب جون کند و زمین را شخم زد. بعد رفت با خواهش و التماس یک کیسه گندم از خانواده موشها گرفت و قول داد که به جای اون دو تا کیسه بهشون برمیگردونه. برگشت و اون گندمها رو توی زمین پاشید. چند روز هم طول کشید که یه جوی کوچیک از رودخونه بکشه و برسونه به زمین تا بتونه گندمها رو آبیاری کنه. و در تمام این مدت که اون داشت روی زمین و زیر آسمون شر شر عرق میریخت روباه کجا بود؟ آفرین به شما! در سایه یه درخت در دامنهی کوه دراز کشیده بودپاهاشو روی هم انداخته بود و درحالی که در دلش به سادگی لاکپشت میخندید کوه را نگه داشته بود که روی زمین نیفته.
روباه هر روز صبح از کنار زمین رد میشد؛ دستورات لازم را دربارهی کندن علفهای هرز، وقت آبیاری و فراری دادن پرندهها به لاکپشت میداد و مستقیم میرفت بالای کوه. گذشت و گذشت. گندمها قد کشیدند و فصل برداشت رسید. اما روباه ما باز هم دست از کلک برنداشت و رفت توی کوه نشست و لاکپشت بیچاره با سختی و جان کندن مشغول درو کردن گندم شد. لاکپشت وقتی دید هر چه بیشتر کار میکنه باز هم یه عالمه گندم درو نشده مانده، طاقتش تموم شد و رفت پیش روباه و گفت: روبیجان من دیگه خسته شدم. چیزی هم نمونده که کارمون تموم شه این چند روز آخر، تو بیا درو کن من هم میام کوه رو نگه میدارم.
روباه که دستپاچه شده بود گفت: لاکی این کار، کار تو نیست. تو نمیتونی کوه رو نگه داری. پاهات قویه ولی دستات خیلی کوتاهه و مناسب نگه داشتن کوه نیست. لاکتم یه خرده گرده، ممکنه کوه روی پشتت سُر بخوره بیفته پایین.
لاکپشت که حسابی خسته شده بود زیر بار نرفت: حالا یک روز بذار امتحان کنم اگر نتونستم فردا برمیگردم سر کار خودم. خوب نیست همهی کارای خطرناک و سخت رو تو انجام بدی.
خلاصه با اصرار زیاد، لاکپشت رفت نشست توی دامنه کوه و لاکش رو به کوه تکیه داد و دست و پاشو جمع کرد توی لاکش و سعی کرد کوه را با لاکش نگه داره اما خیلی زود از خستگی توی تاریکی دنج لاکش خوابش برد.
به نظر شما روباه چه کرد؟ رفت باقی گندمها رو چید؟ اگر اینطور فکر میکنید هنوز اونو نشناختید. اون به جای اینکه بره سر زمین و کار درو کردن گندمها رو انجام بده، آهسته و یواشکی کوه رو دور زد و رفت بالای جایی که لاکپشت خوابیده بود و از اون بالا یک تختهسنگ بزرگ هل داد پایین. سنگ با سرو صدای وحشتناک اومد و از کنار لاکپشت رد شد و افتاد وسط گندمزار.
لاکپشت که از صدای سنگ حسابی ترسیده بود به خودش گفت: روبی بیچاره راست میگفت؛ من نمیتونم کوه رو نگه دارم.
این بود که شرمنده و پشیمان از کوه پایین آمد و روباه را صدا کرد و گفت: روبی خیلی ببخشید من فکر میکردم نگهداشتن کوه راحته. بهتره من بیام باقی گندمها رو درو کنم و تو برو مراقب باش که کوه نیفته.
روباه اولش حاضر نبود بره بالای کوه. قیافهی خیلی ناراحت به خودش گرفته بود و لاکپشت هم دائم از او عذرخواهی میکرد. بالاخره با کلی خواهش و تمنا روباه برگشت توی دامنه کوه و لاکپشت رفت سر کار درو. با هر سختی که بود کار درو گندمها تمام شد. چند روز هم طول کشید که لاکپشت کاه و گندم را از هم جدا کند. بعد به روباه خبر داد که کار تمام شده است.
روباه از کوه پایین آمد و گفت: خب لاکی وقت وقت تقسیمه. من گندمها را برمیدارد و همهی کاه و ساقههای گندم هم مال تو.
لاکپشت رو میگی خشکش زد. اصلاً از این تقسیم خوشش نیامد و گفت: من این همه کار کردم و زیر آفتاب عرق ریختم حالا توی این زمستان فقط با کاه شکم بچه هامو سیر کنم؟
هر چه لاکپشت اصرار کرد که قسمتی از گندمها را به او بدهد، روباه زیر بار نمیرفت و میگفت: بیا کلاهتو قاضی کن. کی تو این همه مدت کوه رو نگه داشت؟ کی زحمت بیشتری کشیده؟ هر کس که بیشتر زحمت کشیده اون باید گندمها را با خودش ببره.
دعوا بالا گرفت و قرار شد فردا بروند پیش شیر و از او بخواهند بینشان داوری کند. توی راه برگشت، لاکپشت که خیلی ناراحت بود به شیر برخورد. شیر از احوالاتش پرسید و گفت: خیلی وقته پیدات نیست. چرا اینقدر لاغر و کبود شدی؟
لاکپشت هم که از دست روباه ناراحت بود همهی ماجرا را برای شیر تعریف کرد و گفت: قراره فردا بیاییم خدمت شما تا شما به ما بگین گندم و کاه را چطور تقسیم کنیم.
شیر یه سری تکون داد و فهمید روباه چه بلایی سر این بیچاره آورده. کمی فکر کرد و به لاکپشت گفت: «نگران نباش من کمکت میکنم. فقط تو هم باید یک کاری بکنی. الان چند تا بچه داری؟لاکپشت گفت: پنج تا.
شیر گفت: تا اونجا که یادمه همه بچهها هم شبیه خودت بودن چون من هر وقت یکیشون رو میدیدم با خودت اشتباه میگرفتم.
لاکپشت خندید و گفت: ما لاکپشتها ظاهرا شبیه همیم ولی خودمون میتونیم همدیگه رو بشناسیم.
شیر گفت: کاری که باید بکنی اینه که فردا صبح بچههات را جمع میکنی و میاری توی مسیر لونهی من تا زمینِ کنارِ کوه. هر چند قدم و با فاصله یکی از بچهها رو میذاری. یه جوری با فاصله بذار که آخری کنار گندمها باشد. و فردا من هر چی گفتم تو قبول کن.
لاک پشت به خانه رفت و فردا پیش از طلوع آفتاب همون کاری رو که شیر گفته بود انجام داد. آفتاب که زد و دنیا را روشن کرد با روباه راه افتاد و رفت پیش شیر. شیر حرف روباه و لاکپشت را شنید و نشون داد که داره فکر میکنه. بعد رو کرد به روباه و لاکپشت و گفت: تقسیم عادلانه خیلی سخته. یکی کوه رو نگه داشته و اون یکی گندم کاشته. نمیتونم بگم کی گندمو ببره و کی کاه رو ولی برای حل این دعوا یک پیشنهاد دارم. پیشنهاد میکنم برای اینکه حق به حقدار برسه یک مسابقه برگزار کنیم. شما باید از اینجا تا کنار گندم ها بدوید و هر کی زودتر رسید، گندم را میبره و کاه مال اون یکی میشه.
روباه تا این حرف را شنید، خوشحال شد و توی دلش به عقل شیر خندید. هر دو کنار هم وایسادن و با فرمان شیر شروع کردن به دویدن. روباه کمی که شروع به دویدن کرد فهمید که هر چه تندتر میدوه، لاکپشت جلوتر از خودش در حال دویدنه. پا تند میکرد تا از لاکپشت جلو بزند اما باز بعد از چند قدم دویدن، میدید که لاکپشت جلوی اون می دوه. خیال میکرد که لاکپشت داره تندتر از اون میدوه. روباه دوید و دوید و وقتی به خرمن گندمها رسید، دید لاکپشت روی گندمها خوابیده است. هرچند این موضوع با عقل روباه جور درنمیآمد اما اینطور بود که لاکپشت گندمها را به خانه برد و کاه هم نصیب روباه قصه ما شد که تمام مدت به بهانه نگهداشتن کوه توی سایه چرت زده بود.
قصهی ما به سر رسید ماهی به دریا نرسید.
منبع
افسانهی ایرانی، جلد 7؛ محمد قاسمزاده؛
افسانهی روباه و لاکپشت، قصهها و افسانههایی از گوشه و کنار ایران، محمد جعفری (قنواتی)؛
باز نوشتهی افسانهی خرگوش و لاکپشت، مادیان چهل کره از منصور یاقوتی؛
نیز نگاه کنید به افسانههای مردم کهکیلویه و بویراحمد حسین آذرشب.
ن