فصل دوم | قسمت چهلوپنجم
فرار گیو و کیخسرو (تعقیبکننده: پیران)
مقدمه؛ آنچه گذشت
در چند اپیزود قبل داستان مرگ دردناک سیاوش و داستانهای کین سیاوش را شنیدید. برای جلوگیری از خونریزی بیشتر باید کیخسرو به پادشاهی برسد. این فرمانی ایزدی است که گیو یکی از پهلوانان ایران برای تحقق این فرمان مخفیانه به ترکستان میرود. کیخسرو و مادرش فریگیس و اسب ساوش را پیدا میکند و با هم به سمت ایران فرار میکنند.
پیران از فرار آنان آگاه میشود و گروهی از پهلوانان تورانی به همراه سیصد سوار را برای دستگیری آنان میفرستد. آنها در نبرد با گیو شکست مفتضحانهای میخورند و حالا پیران تصمیم میگیرد خودش به دنبال این گروه فراری حرکت کند. بریم ببینیم نتیجهی تعقیب پیران چه خواهد بود؟
فهرست
پیشگفتار: 0:08
تعقیب پیران: 1:30
سخن گیو درباره جایگاه شاه و پهلوان: 3:20
نبرد گیو با پیران و تورانیان: 6:08 محاکمه پیران: 10:34
پسگفتار: 14:29 0
متن پادکست قصههای شاهنامه به نثر ساده؛ فرار گیو و کیخسرو (تعقیبکننده: پیران)
ماجرای تعقیب پیران
پیران هزار سوار جنگجو و نامآور انتخاب کرد و گفت: هر چه زوتر سوار بر اسب آمادهی حرکت شوید. شب و روز چون شیر خشمگین حرکت میکنیم و جایی استراحت نخواهیم کرد. اگر سستی و تنبلی کنیم و پای گیو و کیخسرو به خاک ایران برسد آن وقت زنان ایرانی هم مانند شیر جنگجو میشوند و بعد از آان خاک و آب توران بر باد خواهد رفت و افراسیاب عزادار خواهد شد.
بدیشان چنین گفت پیران که زود/ عنان تگاور بباید بسود
شب و روز رفتن چو شیر ژیان/ نباید گشادن به ره بر میان
که گر گیو و خسرو به ایران شوند/ زنان اندر ایران چو شیران شوند
نماند برین بوم و بر خاک و آب/ و زین داغ دل گردد افراسیاب
سواران فرمان گیو را پذیرفتند و همراه با او شب و روز در تعقیب گروه فراری تاختند. هیچ کس آرام و قرار نداشت. از آن طرف به افراسیاب هم خبر رسید که چه اتفاقی افتاده است.
این تعقیب و گریز ادامه داشت تا سپاه پیران به ساحل رودخانهای بسیار عمیق رسید و سپاهیان برای گذشتن از رود پراکنده شدند. پهنای رود کم اما عمیقش زیاد بود و گیو از راهی مخفی از آن گذشته بود. آن سوی رود گیو و کیخسرو خواب بودند و فریگیس بیدار در کنار آنها [نگهبانی میداد]. از دور به سمت دیگر رود نگاه کرد و درفش سردار تورانی را دید. دوید و پسرش و گیو را بیدار کرد و ماجرا را گفت. خطاب به گیو گفت: ای مردی که به رنج افتادی، برخیز که زمان، زمان جنگ است. بیدار شو که اگر تو را پیدا کنند و بکشند ما داغدار مصیبت مرگ تو میشویم و من و پسرم را گریان و دستبسته پیش افراسیاب خواهند برد و معلوم نیست چه آسیبی به ما برسد و کسی از راز سرنوشت خبر ندارد.
گیو در پاسخ گفت: ای سرور زنان غم به دلت راه مده و روان را رنجور مکن! تو و شاه برخیزید و به بالای آن بلندی بروید و لحظهای به خاطر پیران و لشکرش توقف نکنید. خداوند است که به من پیروزی میدهد و بخت و اقبال و ستارگان یاور من هستند.
کیخسرو حرف گیو را قطع کرد و گفت: ای جنگجو تو پیش از این، بیش از وظیفهات برای من کار کردهای؛ من حالا از دام بلا دور شدم و لازم نیست خودت را به خاطر من به دهان آتشین اژدها بیاندازی. وقت آن است که من به میدان کارزار بروم و با شمشیر خون دشمنانم را بر چهرهی خورشید بپاشم.
گیو در پاسخ شاه آینده چنین گفت: «ای شاه سرافراز، جهان امروز به پادشاهی تو نیازمند است. من و پدرم هر دو از خاندان پهلوانان هستیم اما با این همه خود را در جایگاه و شان شاهی نمیدانیم. من هفتادوهشت برادر دارم و (اگر من بمیرم یکی از این برادران جانشین من میشوند ولی اگر تو بمیری (امور جهان) از دست خواهد رفت. پهلوانان بسیارند اما تنها تعداد اندکی توانایی شاهنشاهی دارند. همان اندک هم که میگویم نیست چون در حال حاضر فقط یک نفر را شایسته پادشاهی میبینم. اگر من کشته شوم پهلوانی دیگر هست که جای مرا بگیرد و شاه و پادشاهی باقی خواهد بود. دور باد از تو! ولی اگر تو کشته شوی من کسی را شایستهی پادشاهی نمیبینم. و اگر تو کشته شوی همهی رنج هفتسالهی من بر باد میرود؛ از همه مهمتر اینکه باعث ننگ خاندان و نژاد خود خواهم بود. حالا تو به بلندی برو و سپاه را از بالا زیر نظر بگیر؛ جهانآفرین در جنگ یار من است.»
گیو زرهاش را پوشید، بر اسبش سوار شد و مانند شیر به میدان رفت. چون تندر بهار غرید و از فرمانده سپاه توران تقاضای نبرد با دلیران و پهلوانان را کرد. پیران برآشفت و به گیو دشنام داد که: «ای بدقوارهی بدذات! تو به تنهایی به میدان و در برابر سپاه من آمدی؟ حالا وقت آن است که هدف نوک نیزهها شوی و بدنت در چنگالهای شاهین کفن شود. اگر کوه آهن هم باشی هزاران مورچه که تو را دربرگیرند زرهات چاک چاک خواهد شد و مانند مردار تنت بر خاک خواهد افتاد. یک مثلی هست است که میگوید وقتی زمان مرگ گوزنی فرا برسه زمانه نفسهاش را میشمارد و او را برای شکارشدن به سوی یک شیر گرسنه میفرستد. حالا حکایت توست که در برابر من و این گروه از پهلوانان قرار گرفتی.»
گیو در پاسخ پیران گفت: «ای شیر و سالار سپاه، برای شکار من اول از همه لازم است که شجاعت آن را داشته باشی که از این رود بگذری و بعد ببینی که این سوار تک و تنها چه بر سر تو و پهلوانان نامدار توران میآورد. شما هزار نفرید و من یک پهلوان، با این همه بدان که سر تمام مدعیان را به زیر میکشم. کافی است گرزم را به کار گیرم آن وقت سر همهی پهلوانان شما به زیر پای من خواهد افتاد.»
پیران این رجزخوانی گیو را که شنید از شدت خشم به لرزه افتاد. رانش را به پهلوی اسب فشرد و آن را هی کرد. اسب شتاب گرفت. پیران گرزش را بالا برد و خداوند بخشاینده را یاد کرد و مانند کشتی وارد رودخانه شد.
گیو ایستاده بود و تماشا میکرد و عجلهای برای جنگ نشان نداد و اجازه داد پیران از آب بیرون بیاید. پیران که از آب خارج شد او از برابرش گریخت. خوب که او را از رودخانه و از برابر سپاهش دور کرد گرزی که در دست داشت را در زین قرار داد و در حال فرار کمندش را از زین باز کرد. جهان مانند شب تیره تاریک بود. پیران به گیو نزدیک شد و گیو ناگهان بازگشت و کمندش را پرتاب کرد و او را به بند کشید. سر پیران در کمند گیو گرفتار شد. گیو با کمند او را از زین بلند کرد و بر زمین انداخت و پیاده و با خواری پیش انداخت و از ساحل رودخانه دور کرد. دست و پای او را بست، او را به خاک انداخت و زره و لباسش را پوشید و سوار بر اسبش شد. درفش پیران را به دست گرفت و تا لب رودخانهی گل زریون تاخت.
سپاه توران وقتی درفش پیران را دید جلوتر رفت. سازهای جنگی کرنای، سرنا و هندی درای به مناسبت بازگشت پیران نواخته شد. گیو که این طور دید وارد رودخانه شد و مانند کشتی که پهلو میگیرد آرام از رودخانه عبور کرد. گرز سنگینش را بر شانه گذاشته بود و جلو میآمد و سپاهیان با تعجب به او نگاه میکردند.
گیو در لباس و پوشش و نشان پیران، دهنهی اسب را رها کرد و رکاب را فشرد. اسب از جا کنده شد. همهی جنگجویان به وحشت افتادند. گیو با گرز و شمشیر، بسیاری از تورانیان را به خاک انداخت. دیری نگذشت که بر دشت تلی از مردگان برآمد. دلیران توران از جنگ با این یک تن عاجز شدند و پشت به او فرار کردند. درست مثل وقتی بود که شیری در میان گوسفندان بیفتد.
گیو شجاع و گستاخ همانطور که از آب گذشته بود با همان سرعت بازگشت و (آنقدر سریع همهی این اتفاقات رخ داد) انگار که او در خواب هم لشکری ندیده است. رفت تا به پیران رسید. قصد داشت سر از تنش جدا کند او را که از درد به خودش می پیچید به خواری و کشان کشان تا پیش کیخسرو برد. گیو رو به کیخسرو گفت: «پیران بیوفا و بزدل اسیر شد. همان که سیاوش به خاطر حرفها و پیمانهای او سرش را از دست داد. حالا سیاوش کجاست؟ کشته و بر باد شده. پیران هم باید به انتقام سیاوش کشته شود.»
پیران تا شاهکیخسرو را دید در برابرش به خاک افتاد و او را ستایش کرد و گفت: «ای شاهی که همواره در جستجوی حقیقتی و مانند خورشید میان جمع میدرخشی! تو همهی آنچه که من برای محافظت از تو انجام دادم را میدانی و از دعوا و اختلاف من با افراسیاب برای زنده ماندنت خبر داری، شایسته است که پادرمیانی کنی و به لطف تو و فرّ و شکوه و اقبال تو من از چنگ این اژدها نجات پیدا کنم.
گیو به کیخسرو نگاه کرد تا فرمان او را بشنود. همزمان چشمش به فریگیس افتاد که گریان زیر لب افراسیاب را نفرین میکند. (پیش از آنکه کیخسرو چیزی بگوید) فریگیس پادرمیانی کرد و گفت: ای گیو سرفراز! بسیار رنج بردی و راه درازی را پشت سر گذاشتی بدان که این پهلوان پیر بسیار خردمند و جوانمرد و روشن ضمیر است و بعد از خداوند او بود که از ریختهشدن خون ما جلوگیری کرد؛ او کسی بود که ما را در برابر کینهی دشمنان ما محافظت کرد؛ به دلیل همین کارها اکنون شایسته امان دادن است.
اما گیو پاسخی غیرمنتظره داد: ای سرور همهی بانوان! امید که روان شاه جوان همواره جاوید باد! من یک سوگند بسیار سخت به ماه و تخت و تاجِ شاه سرافراز خوردم که اگر در روز کین، پیران را پیدا کنم به (خاطر کشته شدن سیاوش) خون سرخش را بر زمین بریزم.
اینجا کیخسرو پادرمیانی میکند: «ای شیرمرد شایسته نیست که سوگند یزدان را بشکنی. آمادهی اجرای سوگند باش و با خنجر گوش او را سوراخ کن. چون از خنجر تو خون بر زمین ریخته شود کین سیاوش را به جا آوردی و در ضمن حق مهربانی پیران را هم ادا کردی.»
گیو پذیرفت. پیش رفت و گوش پیران را با خنجر سوراخ کرد و آن سوگند که خورده بود به جا آورد و بیشتر از آن حرفی نزد.
اما پیران که تازه (جان دوباره گرفته بود) خطاب به کیخسرو گفت: «من بدون اسب چگونه به سپاهم برگردم؟ دستور بده که گیو اسبم را پس بدهد. جانم را که بخشیدی مالم را هم ببخش.»
گیو گفت: ای دلیر سپاه چرا در این میدان نبرد ناتوان شدی. اگر اسبت را میخواهی من دستت را با ریسمانی بلند میبندم و تو باید سوگند بخوری که هیچ کس بند از دستت باز نکند. میخواهم فقط همسرت گلشهر، بزرگِ زنانت ریسمان از دستت بگشاید.
پیران (به ناچار) حرف گیو را پذیرفت و با سوگند اسب و جان خود را خرید. او سوگند خورد که در میانه راه کسی بند از دستش باز نکند و این کار را تنها از زنش گلشهر بخواهد. با خوردن این سوگند گیو دو دستش را ببست و اسبش را داد و بعد
خب به پایان این اپیزود رسیدیم. باید کمی صبوری کنید تا اپیزود بعد. پیران و گلباد که موفق به توقف فراریان نشدند. آیا افراسیاب آنها را رها خواهد کرد؟ یا او موفق خواهد شد جلوی نوه و دخترش را در خروج از توران بگیرد.
ما همچنان از اینترنت محروم هستیم و این اپیزود هم مانند اپیزود قبل به لطف همکاری شنوتو ممکن شد. اگر به اینترنت وصل شدیم متن کامل پادکست و توضیحات ضروری این اپیزود را میتوانید در وبسایت www.giyomebaz.ir پیدا کنید. زیاده سخنی نیست. دامن سرخ گلدار همگی خدا نگهدار.
منبع
شاهنامه فردوسی تصحیح جلال خالقی مطلق؛ جلد اول؛ 1398؛432-436