فصل دوم | قسمت چهلوچهارم
فرار گیو و کیخسرو (تعقیبکننده: گلباد)
آنچه گذشت
پس از مرگ سیاوش، انتقامگیریهای ایرانیان (از جمله کشته شدن سرخه، پسر افراسیاب، و پیلسم، برادر پیران) نتوانست خشم آنان را فرو بنشاند. رستم به توران لشکر کشید و سالیانی بر آن سرزمین حکومت کرد و خونهای بیگناه بسیاری ریخته شد. افراسیاب تلافی کرد و با حمله به ایران، هفت سال خشکسالی و ویرانی به بار آمد. در آن بحران، سروش (فرشته پیامآور) در خواب گودرز ظاهر شد و راه نجات را پایان دادن به انتقامگیری و به پادشاهی رساندن کیخسرو (نوه افراسیاب، فرزند سیاوش) دانست. گودرز پسرش گیو را مأمور کرد تا به توران برود. گیو پس از هفت سال جستجو، کیخسرو را در بیشهای یافت. کیخسرو او را نزد مادرش فریگیس برد. فریگیس گفت باید اسب پدرش (شبرنگ بهزاد) را پیدا کنند. اسب را بر سر چشمه یافتند و اسب کیخسرو را شناخت. این اپیزود داستان تعقیب گلباد و سیصد تن از تورانیان است. آنها تلاش میکنند راه گریز گیو، کیخسرو و فریگیس به سوی ایران را ببندند. آیا موفق میشوند؟
فهرست
پیشگفتار و خلاصه: 0:07
حرکت به سمت ایران- آغاز قصه: 3:05
آگاه شدن پیران از فرار کیخسرو: 7:16
نبرد گیو با گروه سیصدنفره تورانی: 8:30
شرح نبرد از زبان گیو: 11:47
شرح نبرد از زبان گلباد: 13:05
متن پادکست قصههای شاهنامه به نثر ساده؛ فرار گیو و کیخسرو (تعقیبکننده: گلباد)
مقدمه؛ آنچه گذشت
به نام خداوند جان و خرد. من محسن سعادت هستم و این چهلوچهارمین اپیزود از «قصههای شاهنامه به نثر ساده» است. این اپیزود در اواخر اردیبهشت 1405 منتشر میشود. در چند اپیزود قبل داستان مرگ دردناک سیاوش را شنیدید. برای انتقام خون سیاوش، سرخه پسر افراسیاب و پیلسم برادر پیران کشته شدند. اما این کشتارها، خشم ایرانیان را کم نکرد. رستم به سرزمین توران حمله کرد و چندسالی بر آن حکومت کرد و خونهای بیگناه بسیاری ریخته شد. افراسیاب خشمگین از این مصیبت به ایران حمله کرد و به مدت هفت سال، ویرانی و خشکسالی بر ایران تحمیل شد.
در این ایام سخت، سروش، فرشتۀ پیامآور در رؤیای گودرز که یکی از بزرگان ایران بود ظاهر شد و راه عجیبی برای خلاصی از این بنبست پیشنهاد کرد. او به گودرز گفت که تنها راه رهایی از خشکسالی و حمله افراسیاب و پایان دادن به انتقام خون سیاوش، به پادشاهی رساندن کیخسرو است. حالا کیخسرو کیست؟ نوهی افراسیاب و فرزند سیاوش. اما آیا این کار ممکن است؟ ظاهراً نه. چون کیخسرو و مادرش فریگیس در تورانزمین و تحت نظر افراسیاب زندگی میکنند. اگر قسمت قبل را شنیده باشید، گودرز فرزندش، گیو را برای یک ماموریت مخفی انتخاب میکند. گیو یکه و تنها، بدون خدم و حشم به ترکستان میرود. بعد از هفت سال جستجو در اوج ناامیدی کیخسرو را در بیشهای زیبا پیدا میکند. کیخسرو او را به دیدن مادرش فریگیس میبرد. مادر به او میگوید پیش از حرکت باید اسب پدرش شبرنگ بهزاد را پیدا کند و با او به سمت ایران حرکت کنند. اسب را بر سر چشمهای پیدا میکنند و اسب کیخسرو، پسر سیاوش را میشناسد و به او رکاب میدهد. حالا ادامه داستان، یعنی داستان تعقیب تورانیان و گریز گیو، کیخسرو و فریگیس به سمت ایران. بریم ببینیم نتیجهی این تعقیب و گریز چیست؟
شروع داستان فرار گیو و کیخسرو (تعقیبکننده: گلباد)
گیو و کیخسرو بعد از پیدا کردن اسب سیاوش (شبرنگ بهزاد) به سمت خانه برگشتند. فکرشون مشغول این بود که راه چارهای برای بازگشت به ایران پیدا کنند. وقتی به خانه رسیدند با فریگیس درباره رفتن به ایران و راه دور و درازی که در پیش داشتند حرف زدند. تصمیم گرفتند با احتیاط و بسیار مخفیانه و بدون همراه به ایران بروند جوری که کسی از رفتنشان آگاه نشود. بعد از این گفتگو، فریگیس به دیدن اسب سیاوش رفت و با دیدن او اشکش سرازیر شد. صورتش را بر یال و گردنِ شبرنگ گذاشت و تمام درد و رنج سیاوش را به یاد آورد.
فریگیس چون روی بهزاد دید/ شد از آب دیده رخش ناپدید
دو رخ را به یال و برش برنهاد/ ز درد سیاوش همی کرد یاد
فریگیس اشکهایش را پاک کرد و با شتاب به سمت خانه بازگشت. او در خانه گنجی داشت پنهان که کسی از آن آگاه نبود. این گنج پر از دینار و گوهر و یاقوت و ابزارهای جنگی مثل عمود و زره و خنجر و گرز و شمشیر پهلوانان و یادگاران سیاوش بود. فریگیس گریان و اندوهگین از یادآوری خاطرات سیاوش، درِ این گنج مخفی را به روی کیخسرو و گیو باز کرد. رو به گیو کرد و گفت: به پاس این همه رنج سفر که بردهای بیا و غنیمتی از این گنج بردار. در این گنج از دینار و جواهراتِ شایستهی پادشاهان تا یاقوت و تاج جواهرنشان هست هر چه میخواهی انتخاب کن. ما نگهبان این گنج بودیم و تو جان خود را بر سر پیدا کردن ما گذاشتی و رنج بسیار بردی این گنج شایستهی تو است.
گیوِ پهلوان در برابر فریگیس زمین ادب را بوسید و گفت: ای بزرگ بانوان، زمین با وجود تو به بهشت مبدل شده و هر چه از خوبی و بدی که در سرنوشت ماست به دلیل وجود توست. همهی جهان در برابر فرزند تو بنده باد و هر کس که بد تو را میخواخد سر بر تنش مباد.
ببوسید پیشش زمین پهلوان/ بدو گفت کای مهتر بانوان
زمین از تو گردد بهاران بهشت/ سپهر از تو راند همی خوب و زشت
جهان پیش فرزند تو بنده باد/ سر بدسگالان تو کنده باد
گیو بعد از گفتن این جملات ستایشآمیز، نگاهی به گنج پنهانی فریگیس انداخت و از میان آن همه چیزهای باارزش، زره سیاوش دلیر را انتخاب کرد. کیخسرو در گنج را بست و آمادهی حرکت و زدن به دل دشت و بیابان شدند. وقتی مهیای سفر شدند زینها را بر اسب گذاشتند و فریگیس {برای اینکه شناخته نشود} بر سرش کلاهخود گذاشت و مانند باد به راه افتادند. حالا این سه نفر به سرعت و پنهانی به سمت ایران در حرکت بودند.
پیران ویسه خبردار شد که کیخسرو گریخت
اما بشنوید از پیران ویسه از بزرگان توران که اگر خاطرتان باشد از حامیان سیاوش، فریگیس و کیخسرو بود. با آنکه موفق نشده بود سیاوش را نجات بدهد اما با پادرمیانی و زیرکی مانع کشته شدن فریگیس و کیخسرو شده بود. و فکر کنید چنین کسی میشنود که فریگیس و کیخسرو به سمت ایران فرار کردند. بریم و ببینیم واکنش پیران به این خبر چیه؟
در شهر پیچید که کیخسرو به سمت ایران حرکت کرده است. کسی سراغ پیران ویسه رفت و به او خبر را داد {که بله چه نشستهای که} گیو از ایران به سراغ شاه دلیر، کیخسرو بیداردل آمده و بعد همراه با فریگیس به سمت ایران حرکت کردند. پیران وقتی این خبر را شنید بسیار غمگین شد و مثل برگ درخت که با باد میجنبد به خودش لرزید.
از بین پهلوانان کسانی مثل گُلباد و نَستیهن و پولاد و (بارمان) را انتخاب کرد. به آنها دستور داد که سیصد سوار تورانیِ آمادهیِ رزم را با خودتون بردارید. بعد رو به نستیهن و بارمان که زورش کم از فیل نبود چنین دستور داد: آنها را پیدا کنید. سر گیو را بر نیزه و فریگیس را زنده زنده در خاک کنید. و بعد کیخسرو شوم را که برای سرزمین توران شکست و ویرانی آورد اسیر کنید. اگر کیخسرو بدیمن از رودخانهای که در مرز توران و ایران قرار داره بگذرد معلوم نیست چه بر سر تورانیان و بزرگان آن میآیاید.
سپاه سیصدنفره به فرماندهی دو پهلوان هوشیار و جوان، نَستیهَن و بارمان به دنبال فراریان حرکت کردند.
[سپاهیان به فراریان نزدیک میشدند] در حالی که فریگیس و کیخسرو خسته و کوفته از راه دشوار و شب بیداری، خوابیده بودند و گیو با خستگی و غضب دو چشمش را به مسیری دوخته بود که سوارن توران نزدیک میشدند. اسب گیو، زرهپوش و آمادهی کارزار بود. گیو هم زره پوشید و کلاهخود بر سر گذاشت و دلنگران و تن به مرگ سپرده، آماده شد.
گرد و غبار سواران که نزدیکتر شد؛ بیدرنگ شمشیر از نیام بیرون کشید. مانند ابری که غریو تندر از آن بلند میشود نعرهزنان یورش برد. فریادش شیر را هم رم میداد. به دل گروه سواران توران زد و از این حملهی او گرد و خاک به هوا برخاست و همه جا تیره و تار شد. گاهی با خنجر و گاهی با گرز ضربه میزد. از برخورد شمشیر و سلاحهای فولادین، جرقههای آتش بر زمین می بارید. (تا به خود بیایند) از ضربهی گرز گیو دلیر، همهی جنگاوران زخم خورده بودند. گیو جنگاوری نترس بود که در وقت نبرد همه چیز در برابرش حقیر و کوچک بود. اگر دریا هم در برابرش میجنگید گیو او را چشمهی ناچیزی میدید. گیو مثل شیری خشمگین در میان لشکری انبوه محاصره شده بود. میدان کارزار از نیزهها سپاهیان توران مانند نیزار بود و ماه و خورشید در انبوه نیزهها پنهان. گیو دلیر در میان این نیزههای بسیار چندان از لشکر توران کشت که خون مانند شراب سرخ در میدان جنگ جاری شد.
دل گیو چندان شدی روز خشم/ که چون چشمه بودیش دریا به چشم
وزان پس گرفتندش اندر میان/ چنان لشکری گشن و شیری ژیان
ز نیزه نیستان شد آوردگاه / بپوشید دیدار خورشید و ماه
غمی شد دل شیر در نیستان/ ز خون نیستان کرد چون میستان
ازیشان فراوان بیفگند گیو/ ستوه آمدند آن سواران نیو
سواران دلیر کشته و به زیر افکنده میشدند و سپاه توران از شکست گیو ناتوان بود. گلباد که شاهد نبرد بود به نستیهن گفت: انگار شانه و گردن این مرد از سنگ است که با اینهمه ضربت که زده از کار نمیافتد.
کوتاه کنم! گیو یک تنه این لشکر پهلوانان تورانی را زخمی و درهم کوبیده مجبور به فرار کرد و آنان یکراست به سمت پیران عقب نشستند. پستی و بلندیهای میدان کارزار پوشیده از نعش سربازان بود و خاک از خون آنان رنگ ارغوان گرفته بود. نوای عزای کشتگان دل کوه را از جا میکند.
گیو که با چنگ و دندان جنگیده بود سرتاپا خونآلود به سوی کیخسرو برگشت. به کیخسرو گفت: «شاه شاد و سلامت باد و خرد یاور تو! لشکری به فرماندهی گلباد و نستیهن نیرومند در تعقیب ما آمده بود. (با آنان جنگیدم و آنها را تارو مار کردم). بازماندگان چنان وضع و حالی داشتند که هر که آنان را ببیند بر بیچارگی آنها اشک میریزد. به جز رستم سواری نمیشناسم که با من توان نبرد داشته باشد.»
کیخسرو پاکدین از شنیدن سخنان گیو شاد شد و به او آفرین گفت و او را ستایش کرد و هر چه یافته بودند خوردند و از بیراهه به راهشان ادامه دادند.
بدو گفت کای شاه دل شاد دار!/ خرد یاد دار و تن آباد دار!
یکی لشکر آمد پس ما به جنگ/ چو گلباد و نستیهن تیزچنگ
چنان بازگشتند هر کس که زیست/ که بر یال و برشان بباید گریست
ازو شاد شد خسرو پاکدین/ ستودش فراوان و کرد آفرین
بخوردند چیزی کجا یافتند/ سوی راه بیراه بشتافتند
از آن طرف بشنوید که وقتی لشکر شکستخوردهی پیران، زخمی و زار و غمین به سوی او برگشت و داستان نبرد را تعریف کرد پیران برآشفته و خشمگین به گلباد گفت: «چنین شکست عجیبی را نمیشود پنهان کرد. بگو که با گیو چه کردید و کیخسرو کجاست؟ راست و درست بگو که چه اتفاقی رخ داد؟»
گلباد به پیران گفت: «اگر آنچه بر ما رفت و آنچه گیو دلاور بر سر ما پهلوانان آورد را بازگو کنم تو هم از میدان نبرد متنفر و منزجر میشوی. تو مرا در بسیاری نبردها دیدهای و شیوهی جنگ من خوشایند تو بوده ولی بدان که گیو توانست گرز سنگین را از دست من بیرون بکشد. سر گیو انگار سندان بود (و هر چه میکوبیدیم اثر نداشت) و ساعد و پهلویش به محکمی دندان فیل بود (که هر ضربه به آن بیاثر بود.) من در قدیم جنگ رستم را دیدم و از دربارهاش زیاد شنیدم اما ندیدم و نشنیدم که رستم هم بتواند در برابر چنین ضربات و زخمهایی سر پا بماند. اگر گرزهایی که به گیو زدیم از جنس موم بود و نیزههایی که سواران به او زدند از چرم بود تحمل این ضربات بر تن و بدنش عجیب نبود ولی لااقل باید پنجههاش در برخورد ضربههای ما خرد میشد. وقتی خشمگین میشد و به اسبش رو به حرکت در میآورد مثل فیلی ترسناک و تازه نفس بود.
گیو نگذاشت گلباد به حرفش ادامه بدهد و گفت: بس است. همین یادآوری مایهی شرمساری است. وقتی این همه حرف فقط درباره یک سوار داری بعد از این دیگر تقاضا نکن که با پهلوانان بجنگی. تو و نستیهن و سپاهی از نره شیران و پهلوانان رفتید و نتیجه چه بود؟ اینکه گیو فیل مست بود؟ تو اسمت را بین پهلوانان و جنگاوران خوار کردی. اگر افراسیاب هم از این ماجرا باخبر بشود سرشکسته میشود که دو پهلوان دلیر با سواران زبدهاش از یک سوار شکست خوردند و فرار کردند و این همه از دلیران توران هم کشته شدند. تو مرد میدان و درفش و جنگ نیستی تو شایسته سرزنش و تمسخر هستی.»
[پیران این حرفها را خطاب به گلباد گفت و بازماندگان نبرد را سرزنش کرد و تصمیم گرفت خودش به دنبال گیو، کیخسرو و فریگیس حرکت کند.]
خب به پایان این اپیزود رسیدیم. باید کمی صبوری کنید تا اپیزود بعد. ببینیم پیران که چنین گلباد رو سرزنش میکند خودش در تعقیب و گریز این کاروان سه نفره موفق خواهد بود یا نه.
این قصهها باید با فاصله کوتاهتر منتشر بشوند اما چنان که نگفته میدانید و نشنیده میخوانید روزگار بر مراد اغلب ساکنان این سرزمین نیست و مدت کوتاهی است که در آتش بس شکنندهای زندگی میکنیم و این قصه هم که منتشر میشود به لطف همکاری شنوتو است که زحمت بارگزاری آن را به عهده گرفته وگرنه ما همچنان نه تنها از اینترنت محرومیم بلکه وب سایتهای داخلی هم با دشواری فعالیت میکنند. اگر اینترنت وصل شد متن کامل پادکست و توضیحات ضروری این اپیزود را میتوانید در وبسایت www.giyomebaz.ir پیدا کنید. زیاده سخنی نیست. دامن سرخ گلدار همگی خدا نگهدار.
منبع
شاهنامه فردوسیتصحیح جلال خالقی مطلق؛ جلد اول؛ 1398؛430-432