فصل دوم | قسمت چهلمویکم
مرگ پیلسم

پیشگفتار: 0:00
یادآوری: 2:59
موسیقی: 4:26
سخنان افراسیاب: 5:00
توضیح، خفتان، جوشن، زوبین: 5:34
توضیح سازها: 6:17
آرایش نظامی سپاهیان: 6:49
رخصت پیلسم از افراسیاب برای نبرد: 9:35
مخالفت پیران با نبرد پیلسم: 10:46
مخالفت پیلسم با پیران: 11:53
موسیقی: 13:10
نبرد گیو و فرامرز با پیلسم: 13:30
رستم و سبک سنگین کردن پیلسم: 14:15
جنگ رستم و پیلسم: 15:22
کشته شدن پیلسم: 16:04
ادامه نبرد دو لشکر ایران و توران: 17:28
سخنان افراسیاب بعد از کشته شدن پیلسم: 18:46
حمله افراسیاب و فرار طوس: 19:09
ورود رستم به جنگ برای پیشگیری از شکست: 19:34
شناختن درفش رستم و افراسیاب: 19:59
نبرد رستم و اسفندیار: 20:41
فرار افراسیاب: 21:33
موسیقی تیتراژ: 23:50
متن پادکست قصههای شاهنامه به نثر ساده؛ مرگ پیلسم
قصههای شاهنامه به نثر ساده؛ مرگ پیلسم
به نام خداوند جان و خرد. درود بر شما. من محسن سعادت هستم و این چهل و یکمین اپیزود قصههای شاهنامه و اولین اپیزود از فصل دوم «پادکست قصههای شاهنامه به نثر» است. عذرخواهی من را به دلیل تأخیر در انتشار پادکست بپذیرید. یکی از دلایل تأخیر، تغییری بود که احساس کردم باید در روایت قصهها اتفاق بیافتد. در فصل اول این پادکست، من قصهها را بر اساس کتاب داستانهای شاهنامه فردوسی به نثر امروزی نوشتۀ خانم فریناز جلالی نقل کردم. بعد از مقایسۀ متن شاهنامه با کتاب داستانهای شاهنامه به نثر امروزی به این نتیجه رسیدم که توجه خانم فریناز جلالی بیش از همه به روایت سلسله رویدادهای شاهنامۀ فردوسی است. به همین دلیل در بازنویسی، جنبههای داستانپردازی و توصیفات کمتر مورد توجه بوده است. از خانم فریناز جلالی ممنونم و امیدوارم هر کجا که هستند سلامت و پیروز باشند.
پس شهامت و جرأت خودم را جمع کردم و تصمیم گرفتم که بر اساس شاهنامه فردوسی تصحیح جلال خالقی مطلق ادامۀ داستان را بازنویسی کنم. هدف من در این بازنویسی، وفاداری بیشتر به توصیفات و ابیات شاهنامه است. تلاش کردم دخل و تصرف کمتری در شیوۀ پرداخت و داستانپردازی اتفاق بیافتد تا شما ضمن شنیدن قصه، با هنر و اندیشۀ فردوسی در نقل و روایت داستان آشنایی بیشتری پیدا کنید. امیدوارم که من بتوانم چنین کار دشواری را به پیش ببرم.
تغییر دیگری که باید با شما درمیان بگذارم این است که من وبسایتی با عنوان «گیومه باز دات آی آر» راهاندازی کردم که متن بازنویسی شده به همراه اشعار شاهنامه و لینکهای توضیحی دربارۀ ابهامات را در آن منتشر میکنم. پس اگر در هر بخش از پادکست، ابهام یا سؤالی برای شما پیش آمد میتوانید به متن این پادکست مراجعه کنید. توضیحات بیشتر را در پادکست نقل نکردم که تداوم قصه از بین نرود. لینک وب سایت را در توضیحات پادکست قرار میدم. بدون زیادهگویی بیشتر شما را دعوت میکنم که ادامه داستان را بشنوید. امیدوارم بعد از شنیدن این اپیزود دربارۀ این تغییرات نظر خودتان را برایم بنویسید.
آنچه گذشت
در قسمتهای قبل شنیدید که چگونه سیاوش بیگناه به خون کشیده شد. مرگ او آغاز سلسله جنگهایی بین ایران و توران است. اولین قربانی این کینخواهی سُرخه پسر افراسیاب بود. که به تلافی خون سیاوش به شکل خشونتبار به قتل رسید آنچنان که فردوسی هم از این ماجرا شکوه میکند:
سرش را به خنجر ببرید زار/ زمانی خروشید و برگشت کار
جهانا چه خواهی ز پروردگان/ چه پروردگان، داغ دل بردگان
بریده سرش، تنش بر دار کرد/ دو پایش ز بر، سر نگونسار کرد
بر آن کشته از کین برافشاند خاک/ تنش را به خنجر بکردند چاک
در چنین وضعیتی حالا هر دو کشور و سپاهیانشان و سردارانشان بهانۀ کافی و شمشیرهای بران، برای جنگهای خونین آینده در کف دارند. اگر به خاطر داشته باشید در آغاز شاهنامه هم مرگ ایرج بهانهای شد بر جنگهای خویشاوندی. بیشتر از این حاشیه نرویم و ادامۀ داستان را بشنوید که رو در رویی سپاه ایران به سرکردگی رستم و سپاه توران به رهبری افراسیاب است.
رودررویی سپاه ایران و توران
چنان که گفتم دو سپاه در برابر هم صف کشیدند. افراسیاب با لشکریانش به سخن درآمد که: زمان خوردن و خوابیدن به پایان رسیده. زمان، زمان کینه و انتقام است. وقت آن است که جای نرم و راحت خود را رها کنید و لباس رزم و خِفتان (لباسی از ابریشم یا پشم که روز جنگ میپوشیدند که به دلیل جنس و ضخامت شمشیر روی آن میلغزیده) و جوشن (پوششی از زرههای فلزی) به تن کنید. صدای شیپور جنگ که از دو لشکر برآمد دیگر وقت انتقام و کینخواهی است. دل خود را سرشار از کینۀ ایرانیان کنید و زوبینهای (ژوبین یا ژوپین نیزههای کوتاه دوشاخه که در جنگهای قدیم به سمت هم پرتاب میکردند) خود را بر تن دشمنانتان فرود آرید.
سخنان افراسیاب که تمام شد سازهای آمادهباش جنگ نواخته شد.
خروش آمد و نالۀ گاودم/ دم نای سَرغین و رویینهخُم
حالا این سازها چه بود؟ یکی گاودم که نوعی کَرنا یا بوق کوچک شبیه شیپور بود؛ نایِ سَرغین سازی بود شبیه سرنای امروزی؛ و رویینهخُم سازی ضربی، شبیه طبل دوتایی بود که سطح یکی کوچکتر از دیگری بود و یکی صدای بم داشت و دیگری صدای زیر؛ برگردیم به قصه. بعد از سخنرانی تحریک کنندۀ افراسیاب و نواختن سازها، سپاهیان پیشروی کردند. زمین زیر پای سم اسپان به لرزه افتاد و صدای فریاد و خروش سربازان به آسمان رسید.
سپاهیان توران حرکت کردند و گرد و غبار به آسمان برخاست. یکی از دیدهبانان به سراغ رستم آمد و از آغاز حملۀ تورانیان خبر داد و گفت: تعداد سپاه توران که شمشیرهای خودشان را برافراختهاند آنقدر زیاد است که همۀ دشت به رنگ بنفش (بنفش اینجا دقیقاً رنگ بنفش امروزی نیست) درآمده است. از طرف دیگر ایرانیان با درفش کاویانی پیشروی کردند. سرتاسر دشت پر از سربازان جنگجویی شده بود که در حال نعره و پرخاش بودند. از این هایوهوی و برخاستن گرد و غبار جنگ، انگار روز روشن تیره شد و فرق بین روز و شب پیدا نبود و خورشید ناپدید شده بود. انگار خورشید و ماه به اسارت تیرگی و سیاهی درآمدند.
تو گفتی نه شب بود پَیدا، نه روز/ نهان گشت خورشید گیتیفروز
خور و ماه گفتی به زنگ اندرست/ ستاره به چنگ نهنگ اندراست
ابتدا سپاهیان توران، شمشیر و نیزه به دست پیش آمدند. از سمت راست سپاه، بارمان سردار تورانی خروشان و فریادزنان پیشروی کرد. همزمان از سمت چپ سپاه، گُهرمِ (کُهرَم یا گَهرم) شمشیرزن و از قلب سپاه، افراسیاب به حرکت درآمد.
از طرف ایرانیان رستم سپاهش را به پیش راند آنچنان که سرتاسر میدان جنگ از گرد و غبار حرکت پهلوانان و سپاهیان ناپیدا شد. سمت راست سپاه ایران با فرماندهی گیو و طوس همراه با اسبان و پیلان جنگی و گودرز پسر کشواد هم در سمت چپ به همراه هَجیر و باقی پهلوانان پیشروی کردند. قلب سپاه هم چنان که پیشتر گفتم رستم زابلی، زره پوشیده و خنجر کابلی آویخته به حرکت درآمد. از تاختن اسبان زمین به رنگ سنگ درآمده بود و از پرتاب نیزههای رنگارنگ هوا مانند پوست پلنگ، رنگارنگ شده بود. اگر کسی از دور میدان جنگ را نگاه میکرد از تعداد زیاد سپاهیان زره پوشیده و ابزار آلات جنگی فلزی انگار جهان کوهی از آهن است و نوک کوه آهن هم پر از ترک (کلاهخود) و جوشن.
درفشهای به آسمان برافراشته گویی به ابرها رسیده بودند و تیغهای بنفش در هوا میدرخشیدند. (توضیحی درباره تیغ های بنفش داده شود.)
پیلسم از سرداران سپاه توران خشمگین و روی درهم کشیده و آماده نبرد آمد به قلب سپاه تا از افراسیاب اجازه نبرد بگیرد. گفت: ای شاه شهره به خردمندی، اگر امروز یک اسب و زره و کلاهخود و شمشیر از من دریغ نکنی من با رستم خواهم جنگید و نام و آوازۀ او را بدنام خواهم کرد. سرش و اسبش رخش را به همراه گرز و شمشیر او ( تیغ جهان بخش او) پیش تو خواهم آورد.
از شنید این سخنان جسورانه افراسیاب شادمان شد (سر نیزه بگذاشت از آفتاب؟) و به پیلسم گفت ای پهلوانی که به شیر شهره هستی و فیل هم توان به زیر کشیدن تو را ندارد اگر رستم را به چنگ بیاوری، روزگار و زمانه از جنگ و نزاع آسوده میشود و در تورانزمین کسی به جاه و مقام و موقعیت تو نخواهد رسید. با این کار تو مرا به اوج خواهی رساند و من دخترم و پادشاهیام را به تو خواهم سپرد. اگر موفق به چنین کاری شوی دو سوم از ایران و توران و گنجها و شهرها از آن تو خواهد بود.
پیران که گفتگوی پیلسم (پیلسم برادر کوچک پیران است) با افراسیاب را شنید غمگین شد و به افراسیاب نزدیک شد و گفت: پیلسم جوان است و خشمگین و جنگ با رستم در حکم خودکشی و جنگ با خود است. پیلسم توهم نام و شهرت و افتخار دارد و نمیتواند فرجام کار را ببیند که مرگ خواهد بود.
چو بشنید پیران غمی گشت سخت/ بیامد بر شاه پیروزبخت
بدو گفت کین مرد برنا و تیز/ همی با تن خویش دارد ستیز
همی در گمان افتد از نام خویش/ نبیندهمی راه و فرجام خویش
اگر با رستم بجنگد سر خود را از دست خواهد داد و شکست خواهد خورد. کشتهشدن او باعث جریحهدار شدن و ناامیدی لشکریان خواهد شد و فرستادن پیلسم به جنگ باعث آبروی تو نخواهد بود. تو میدانی که برادر کوچکتر نزد برادر بزرگتر چقدر عزیز است.
پیلسم مداخله میکند و به پیران میگوید: من در جنگ با این پهلوان نگرانی و ناراحتی ندارم. اگر من با رستم بجنگم برای شاه ننگ نخواهم آورد. یادت رفته پیش از این در برابر تو با چهار سوار پهلوان و بلندآوازه جنگیدم و پیروز بودم. از این گذشته، حالا از آن زمان قدرت و توانایی بیشتری دارم و درست نیست که دل مرا بشکنی و اجازه نبرد به من ندهی. شکست رستم تنها از عهدۀ من برمیآید. بهتر است فال بد نزنی و به دلت گمان بد راه ندهی.
افراسیاب سخنان پیران و پیلسم را شنید و یک اسب جنگی به همراه شمشیر و برگُستوان (پوششی که در روز جنگ میپوشیدند یا اسب را با آن میپوشاندند) زره و کلاهخود و گرز گاوسر به او داد.
کشته شدن پیلسم به دست رستم
پیلسم آمادۀ نبرد شد و چون شیر حمله کرد. او رو به ایرانیان گفت: کجاست رستمی که میگوید روز جنگ و نبرد مانند اژدهاست؟
بدایرانیان گفت: رستم کجاست؟/ که گوید که او روز جنگ اژدهاست!
گیو تا این سخن را شنید خشمگین شمشیرش را بیرون کشید و گفت: رستم هرگز با یک مرد جنگی ترک مبارزه نمیکند و برای او ننگ است که با یک نفر بجنگد. گیو و پیلسم با هم گلاویز شدند. پیلسم چنان ضربۀ محکمی با نیزه بر گیو زد که پاهای او از رکاب اسبش بیرون آمدند. فرامرز پسر رستم تا این صحنه را دید به کمک گیو آمد. شمشیرش را بیرون کشید و بر نیزۀ پیلسم زد. نیزه از ضربۀ فرامرز دو نیم شد. دوباره شمشیرش را به حرکت درآورد و بر سر و کلاهخود او زد. اما اینبار شمشیر فرامرز شکست.
رستم که در قلب سپاه ایران ایستاده بود همۀ این ماجراها را میدید. تا این صحنه را دید که دو پهلوان ایران یکی گیو و دیگری فرامرز، پسرش در حال جنگ با یک پهلوان هستند و از این نبرد گرد و غبار به آسمان برخاسته، فهمید که در میان سپاهیان تورانی تنها کسی که قوت و قدرت چنین کاری را دارد پیلسم است. از طرف دیگر رستم پیش از این از موبدی سالخورده که ستارهشناس، پیشگو و خردمند بود دربارۀ نیک و بد سرنوشت خودش شنیده بود. او گفته بود که اگر از قضای بدِ روزگار، پیلسم به جنگ آمد و پند و نصیحت خیرخواهانش را نشنید هیچ کس در میان ایرانیان به جز رستم توان نبرد با او را ندارد. رستم با خودش میگوید :زندگی پیلسم به سر آمده که برای جنگیدن با من آمده است: همانا که او را زمان آمدهست/ که ایدر به جنگم دمان آمدهست
رو به لشکریان کرد و گفت: همانجا که ایستادهاید از جای خودتان حرکت نکنید. خودم میروم پیلسم را سبک و سنگین میکنم تا ببینم قدرت و تواناییاش در چه حد است؟
یک نیزۀ سنگین برداشت، رانش را بر دوطرف گردۀ اسب فشرد و کلاهخود بر سر گذاشت و رکاب را دو طرف شکم رخش فشرد و افسار او را برای تاختن رها کرد و نیزۀ درخشان را تا برابر چشم بالا آورد. خشم و غضب بر او غلبه پیدا کرد و از قلب سپاه به صف اول جنگ تاخت. خطاب به پیلسم نامآور گفت: من را طلب میکردی که با دم آتشینت مرا بسوزانی؟ و نیزهاش را بر کمر پیلسم زد و او را مانند یک گوی از زین اسب بلند کرد و از آنجا تا قلب سپاه توران تاخت و آن را خوار و خفیف در برابر لشکر توران به زمین انداخت. و رو در روی لشکر توران خطاب به آنان گفت: این را با پارچۀ زرد بپوشانید چون از گرد و غبار رنگش تیره شده است.
چنین گفت ک”ین را به دیبای زرد/ بپوشید کز گرد شد لاژورد
بعد از گفتن این حرف افسار رخش را برگرداند و از برابر تورانیان به قلب سپاه ایران برگشت.
اشک از چشم پیران سرازیر شد. کار پیلسم از درمان و داروی پزشکان گذشته بود.
ببارید پیران ز مژگان سرشک/ تن پیلسم درگذشت از پزشک
با مرگ پیلسم لشکر توران سرخورده و دلشکسته به جنبش درآمد و دهها پهلوانِ جنگآور نعرهزنان یورش آوردند. طبل جنگ به صدا درآمد و زمین از سم اسب و فیل و چهارپایان جنگی بالا و پایین میرفت. از صدای نعرهها و فریادها و نواختن کرنا، انگار آسمان از جای خودش بیرون آمد. از آمد و رفت سپاهیان در میدان نبرد، سنگها به سفیدی میزد و خاک رنگ خون گرفت. سر بسیاری از پهلوانان و سرداران بر زمین افتاد. آنقدر از هر دو طرف کشته شد که از خون آنان زمین به دریا مبدل شد. زمین هموار، از تل کشتگان چون کوه بالا آمده بود. گویا از آسمان خون میبارید و پدر به پسر رحم و مهر نداشت.
تو گفتیهمی خون خروشد سپهر/ پدر را نبد بر پُسر جای مهر
بادی از میدان نبرد برخاست و هوا را تیره و تار کرد. زدوخورد و تاختوتاز آنچنان بود که دوست و دشمن قابل تشخیص نبود. جهان تاریک و تار بود و روز روشن، شب تیره.
افراسیاب به سپاهیانش گفت: بخت خوب ما برگشت. اگر یک نفر از شما سستی و ضعف نشان دهد جایگاه من از دست میرود. سر راهشان کمین کنید و آنان را با نیزه بر زمین بزنید. یک امروز مانند پلنگ باشید و از همه سو حمله کنید و بجنگید.
افراسیاب از قلب سپاه توران داغدار و کینهخواه به سمت طوس پیش رفت و سرداران ایرانی بسیاری را کشت. طوس اندوهناک و خشمگین از مقابل او فرار کرد. پیکی از ایرانیان به سمت رستم آمد و خبر داد که سمت راست سپاه ایران در هم شکسته و دریایی از خون جاری شده است و پرچم سواران ایران سرنگون شده است. رستم از قلب سپاه همراه با سپاه فرامرز و جنگآورانش بیرون آمد. سپاهیان بسیاری در پیشاپیش بودند اما دلهایشان از رستم پر از ترس و وحشت بود. همه از خویشان و خاندان افراسیاب بودند که دلهایشان پر از کینه و خشم بود. رستم بسیاری از آنان را کشت و فرامرز و طوس به پشت سر عقب نشستند.
وقتی افراسیاب درفش بنفش (درفش متعلق به رستم است) را در کنار دفش کاویانی (درفش ایرانیان) دید، فهمید که رستم آنجاست. مانند پلنگی جنگجو و خشمگین رانهایش را به پهلوی اسبش فشرد و به قصد نبرد به سوی رستم رفت. از آن طرف رستم هم درفش سیاه افراسیاب را دید و مانند شیر خشمگین به پیش تاخت. دهنه را به رخش سپرد و با خشم یورش آورد و با افراسیاب درگیر شد.
چو رستم درفش سیه را بدید/ بکردار شیر ژیان بردمید
عنان بارۀ دستکَش را سپرد/ به جوش آمد آن نامبردارگُرد
از شدت نبرد، خون در جوی آب روان شد. سالار سپاه توران، افراسیاب نیزهای به پهلوی رستم زد. نوک نیزه به کمربند چرمی رستم خورد اما از ببربیان که پوشش جنگی رستم بود گذر نکرد. رستم برگشت و به تلافی نیزهای به سینۀ اسب افراسیاب زد. اسب از درد سرنگون شد و شاه جنگجو از اسب به زمین افتاد. رستم رفت که کمرگاه افراسیاب را بگیرد تا بدون زحمت او را بکشد. هومان (که یکی از سرداران توران بود) از گوشه میدان نبرد نگاه کرد و این صحنه را دید. گرز سنگیناش را بالا آورد و بر شانۀ رستم زد. از لشکر فریاد و خروش بلند شد. در همین زمان کوتاه افراسیاب که به زمین افتاده بود فرصت پیدا کرد و بر اسبی رها شده، پرید و فرار کرد.
دوباره هیاهوی سرداران و جنگجویان بلند شد و همگی گرزهای خود را به حرکت درآوردند و به نبرد ادامه دادند. طوس که این صحنه را دیده بود انگار برای اظهار شگفتی از رستم پرسید: چطور فرار یک گورخر میتواند به یک فیل زخم بزند؟
ز رستم بپرسید پرمایهطوس/ که ” چون یافت پیل از تگِ گور کوس؟”
منظور طوس این بود که چطور با گرز هومان زخم خوردی و افراسیاب از چنگت فرار کرد. رستم در جواب طوس گفت: گرز سنگین اگر از دست پهلوانی رها شود سنگ و سندان سالم نمیماند و برای کوبیدن گرز اول باید دست و بازوی قوی داشت. گرزی که هومان بر شانۀ من زد مثل موم نرم بود.
عمودی که کوبنده هومان بود/ تو آهن مخوانش که موم آن بود!
به هر ترتیب افراسیاب از جنگ با رستم خشمگین و عصبانی فرار کرد. سپاهیان فریاد کشیدند و نیزهها به آسمان رفت. زمین پر از کشته و زخمی بود. تعداد کشتهها و زخمیها و سرخی خون آنان بر بیابان چنان بود که انگار از زعفران، لاله روییده است. سم اسبها در خون فرو میرفت و پای فیلها از خون کشتهها به رنگ یاقوت سرخ درآمده بود.
زمین سربسر کشته و خسته بود/ وُ گر لاله بر زعفران رسته بود
سپردند اسپان همی خون به نعل/ شده پای پیل از دل کشته لعل
رستم سه فرسنگ را با سرعت به دنبال افراسیاب تاخت. ابزار جنگی زیاد و خستگی رخش او را از ادامۀ تعقیب منصرف کرد. لشکر ایران و توران به اردوگاه خود برگشتند. سپاهیان از غنیمتهای جنگی بینیاز شده بودند چرا که تمام دشت پر از سلاحهای آهنین، نقره، طلا، نیزهها، زین و برگ اسب، کلاهخودها و کمربندها بود.
ادامۀ داستان را که پادشاهی رستم بر توران است و نتیجهای جز ویرانی ندارد در اپیزود بعد برای شما نقل خواهم کرد. اگر پادکست را دوست داشتید باعث خوشحالی من خواهد بود و اگر آن را به دوستان خودتان معرفی کنید شادی من صدچندان خواهد بود. دامن سرخ گلدار همگی خدا نگهدار.