قصۀ کودکان ایران | قسمت سوم
فهرست
این اپیزودهای ویژه را «قصههایی برای کودکان ایران» نامگذاری کردم.
متن و منابع گرگ آوازخوان
درود بر شما من محسن سعادت هستم و صدای من را از پادکست قصههای ایرانی و سومین اپیزود ویژهی قصههایی برای کودکان ایران در حوالی روزهای بیستم فروردین سال 1405 میشنوید. حالا که این مقدمه را مینویسم نوزدهم فروردین است و ما در روز اول آتشبس هستیم که قرار است تا حداقل دو هفته ادامه پیدا کند. امیدوارم این توقف موقت، پایدار و دائمی باشد و شما ساکنان این سرزمین از رنج و ترس ناشی از جنگ برای همیشه دور باشید. این اپیزودها با هدف کمک به کاهش اضطراب شما و کودکان شما تولید شد. قصهها از مجموعهی ادبیات شفاهی مردم ایران انتخاب میشوند اما برای سازگاری با مخاطب کودک و جذابیت بیشتر، قصهها را بازنویسی میکنم. اپیزود سوم این مجموعه را با عنوان «گرگ آوازخوان» با اجرای هنرمندانهی فاطمه نیازی بشنوید. اگر شنیدید و فکر کردید ممکن است برای دیگران هم مفید باشد آن را از راههای ممکن به اشتراک بگذارید. منبع اصلی این قصهی شفاهی از کتاب افسانههای صحرا گرداوری و نوشته عبدالصالح پاک بود. به امید روزهای بهتر.
دامن سرخ گلدار همگی خدا نگهدار
گرگ آوازخوان
یکی بود یکی نبود. در زمانهای قدیم در یک دشت سرسبز، گرگی زندگی میکرد که شبیه باقی گرگهای قصهها بود و فقط یک تفاوت عجیب داشت و اون استعداد شاعری و اوازخوانیش بود. یعنی بلد بود به توجه با حال روزش ترانهای بگه و با صدای نخراشیده و نتراشیدهاش بخونه.
روزی از روزها این گرگ متفاوت ما گرسنه شد و برای پیدا کردن یک شکار خوشمزه از لونهاش بیرون رفت. رفت و رفت و رفت تا به یک درهی سرسبز رسید. از بالای دره نگاهی به پایین انداخت و زیبایی دره رو تماشا کرد و سعی کرد شعری برای درهی زیبای زیر پاش بسازه. اما صدای قار و قور شکمش بلندتر از صدای فکرش بود. تو همین حال و هوا چشمای تیزبینش پایین دره حرکتی دید. خوب که نگاه کرد اونجا یک بره چاق و تپل و پشمالو دید که بیخیال در حال خوردن علفهای سبز و تازهی دره بود. گرگ یک راست رفت ته دره و در یک چشم به هم زدن رسید کنار بره که حالا داشت دنبال پروانههای سفید خال خالی میدوید. بره تا برگشت دید یک گرگ خاکستری با دندانهای تیز بیرون زده، چشم تو چشم وایساده.
گرگ گفت: به به چه برهی چاق و قشنگی، چه پشمای سفید و نرمی. چه عجب از اینورا؟ ندیده بودمت تا حالا.
بره آب دهنش رو قورت داد و سعی کرد ترسش رو قایم کنه: به به آقای گرگ. چه تمیز و چه بزرگ. خیلی مشتاق دیدنتون بودم.
گرگ از بره نپرسید که چرا باید مشتاق دیدنش باشه و سریع رفت سر اصل مطلب: برهجان! راستشو بخوای من الآن خیلی گرسنهام. با اینکه به استاد آوازم بلبل، قول داده بودم که گوشت نخورم و حیوونای قشنگی مثل تو رو از وعده غذاییم حذف کنم اما مثل اینکه مجبورم برای زنده موندن، قول استادمو زیر پا بذارم. پس خواهش میکنم از من ناراحت نشو.
بره خودشو نباخت گفت: « چه بهتر از این. خودت میدونی که ما برهها بالاخره باید غذای یه موجود گوشتخواری بشیم. این سرنوشت ماست. راه فراری نیست.
گرگ گفت: ممنونم که درک میکنی.
بره گفت: راستشو بخوای من دوست ندارم غذای یه حیوون ضعیف و فریبکاری مثل روباه بشم. یا آدمای سنگدل منو بخورن. دوست دارم خوراک حیوون قدرتمند مثل تو بشم و تو رو از گرسنگی نجات بدم. این تنها خدمتیه که من میتونم برای خاندان گرگها، بهخصوص گرگ هنرمندی مثل تو انجام بدم.
گرگ باورش نمیشد که داره این حرفارو میشنوه و فکر کرد شاید از زور گرسنگی داره اشتباه میشنوه: یعنی اشکالی نداره تو رو بخورم؟
بره گفت: اشکال؟ چه اشکالی؟ باعث افتخار منه. من سالهاست برای این فداکاری خودمو آماده کردم. شما میتونید با خیال راحت منو بخورید.
گرگ جلوتر آمد بره کمی عقب رفت: فقط، … یه مشکل خیلی کوچیکی رو باید حل کنیم که جنابعالی بتونید از خوردن گوشت تازهی من لذت ببرید.
گرگ که برای خوردن بره بیتاب شده بود، پرسید: «چه مشکلی؟ زود بگو که دارم از گشنگی غش میکنم.
بره گفت: حتماً خبر دارید که خوردن گوشت من بدون فلفل و نمک هچ مزهای نداره.
گرگ حرف بره را تایید کرد و گفت: درسته پدرم همیشه میگفت گوشت بره با فلفل و نمک یه چیز دیگه است. و من همیشه دوست داشتم امتحان کنم.
بره گفت: من هر روز که از آغل بیرون میاومدم با خودم نمک و فلفل برمیداشتم اما متأسفانه امروز فراموش کردم. الان نه فلفل دارم نه نمک. باید از یه جایی نمک و فلفل گیر بیاریم تا خوردن گوشت من بشه بهترین تجربهی شکار شما. این تنها آرزوی منه که مزه من همیشه در یاد شما بمونه.
گرگ که حرفهای بره را باور کرده بود، گفت: بد فکری نیست. خوب شد که به من یادآوری کردی.
بره گفت: «شما کسی رو میشناسین که این نزدیکی نمک و فلفل داشته باشه.
گرگ که از زور گرسنگی نای راه رفتن نداشت گفت: من این نزدیکی هیچ آشنایی ندارم.
بره گفت: تا اونجا که یادم میاد این نزدیکی فقط لونهی خرگوشاست.
گرگ گفت: برهجان! خودت که داری وضع منو میبینی. اصلاً جون راه رفتن ندارم. اگر زحمتی نیست لطف کن و خودت برو دم لونهی خرگوشا و ازشون نمک و فلفل بگیر و بیا.
بره که منتظر این حرف بود، گفت: آقای گرگ! خودت میدونی فلفل و نمک تو این دره کمیابه. اگه شما میرفتی شاید خرگوشا از ترسشون راحتتر قبول میکردن.
گرگ گفت: نه اونا از ترس ممکنه فرار کنن.
بره: باشه من به خاطر خدمت به تو میرم اما اگه قبول نکردن مجبوری خودت بری.
بره این را گفت و جستوخیزکنان از آنجا دور شد. گرگ گرسنهی آوازخوان ما مدتی به راهی که بره رفته بود نگاه کرد. اما هر چه منتظر بره و نمک و فلفل ماند، خبری نشد. بعد از چند ساعت باور کرد که بره دیگر برنمیگردد. گرسنه و غمگین به راه افتاد و زیر لب خواند:
آواره بود یک بره
تک و تنها تو دره
تپل و سفید و قشنگ بود
چشم نخوره زرنگ بود
گوشتش لذیذ و نرم بود
بدیش اینه که چرب بود
دستم نمک نداره
حالا شدم بیچاره
گرگ که دستش به بره ناقلا نرسیده بود دوباره برای پیدا کردن شکار به راه افتاد. رفت و رفت و رفت تا از دور یه گوسفند تنها دید که بیخیال مشغول علف خوردن بود. خم شد و یواش یواش و بیسروصدا به او نزدیک شد. گوسفندِ بیخیال، تا سرشو بلند کرد دید گرگ توی چند قدمیش کمین کرده و دیگه کار از کار گذشته. فرار نکرد. فکر کرد که: عجب بدشانسی. حالا چطور از دست این گرگ نخراشیده نتراشیده جون سالم به در ببرم؟
گرگ وقتی بیتوجهی گوسفند را دید، گفت: گوسفندجان! خیلی گرسنهام. چارهای جز خوردنت ندارم. بیخیالی رو بذار کنار و آماده باش که میخوام بخورمت.
اگر شما که این قصه رو میشنوید از جاتون تکون خوردید، گوسفند هم تکون خورد. انگار نه انگار که گرگ اونجاست. همونجور که بدون توجه به گرگ علفهای تازه را میجوید، گفت: خوردی که خوردی چه بهتر. من خیلی وقته برای خورده شدن آمادهام. اصلاً من برای خوردهشدن به دنیا میام. حالا که شانس به من رو کرده خیلی هم خوشحالم که غذای این آدما نشدم. غذای تو بودن افتخاره. اونم گرگ قدرتمندی مثل تو که با خوردن گوشت ناچیز من از گرسنگی نجات پیدا میکنه.
گرگ حرف گوسفند را قطع کرد و گفت: بهتره از فکر گول زدن من بیای بیرون. یه بره قبل از تو نصیبم شد که همین حرفارو زد و بعد در رفت دنبال نمک و فلفل. من اصلاً برای خوردن تو، نمک و فلفل نمیخوام. من گشنمه. پس آماده شو بخورمت.
گوسفند خندید: عجب گرگ سادهای هستی که دوست و دشمن خودتو تشخیص نمیدی. گوشت من خوشمزهتر از این حرفاست که نیاز به فلفل و نمک داشته باشه. من دنبال انتقامم. من میخوام انتقام بگیرم.
گرگ گفت: انتقام؟ از من؟
گوسفند گفت: از آدما. همین آدمای دروغگو که نشون میدن با من خیلی مهربونن. نشون میدن که با سگ گله از من مراقبت میکنند. منو می برن به کوه و صحرا که علف تازه بخورم. اما همهی اینا برای چیه؟
گرگ گفت: دوستت دارن کاش من جای تو بودم
بره گفت: میگم گرگ ساده ای هستی. همه اینکارارو میکنن که من چاقتر بشن و بعد منو بخورن. خوردن من مهم نیست کاش به ارزوهای ما قبل از خوردن توجه میکردن.
گرگ گفت: مگه چه ارزویی داشتی؟
بره گفت: یک ارزوی ساده. اینکه بتونم فقط یک ساعت توی دشت بازی و جست و خیز کنم. اما این آدما حتی یک ساعت هم منو رها نمیکردن. منم وقتی دیدم که اینجوریه فهمیدم این ادما واقعا خواستههای من براشون مهم نیست و فکر می کنند ما فقط دوست داریم بخوریم و بخوابیم. برای همین فرار کردم که ازشون انتقام بگیرم.
گرگ با شنیدن حرفهای گوسفند دلش به حالش سوخت، گفت: خوب کردی. این که غصه نداره. با اینکه اصلاً نا ندارم ولی میتونم یه کم صبر کنم و با هم یه کم بازی کنیم تا توی آخرین روز زندگیت خوشحال بشی. حالا چه بازی دوست داری؟ گوسفند گفت: « من یک بازی قشنگی بلدم که تو هم از تماشای اون لذت میبری و اشتهات برای خوردن من باز میشه.
گرگ گفت: خب شروع کن که اشتهای منم بیشتر شه.
گوسفند که تونسته بود گرگ را راضی کنه به بهانهی بازی شروع کرد به این طرف و آن طرف دویدن و گاهی از روی گرگ هم میپرید.
گرگ آوازخوان واقعاً از تماشای بالا و پایین پریدن گوسفند به هیجان آمده بود و لذت میبرد و قاه قاه میخندید. گاهی از زور خنده چشمانش را میبست و همون شعر معروف را میخواند و گوسفند هم جواب میدادآ:
گرگم و گله میبرم
گوسفندِ چاقو میخورم
گوسفند: من باهوشم نمیزارم/ کلاه از سرت ورمیدارم
گرگ: دندون من تیزتره/ پنجهی من قویتره
گوسفند: فکرای من بکرتره/ گرگه رو از رو میبره
گرگ: زوزه من بلندتره
گوسفند: بع بع من قشنگتره
گوسفند همین جور که داشت جواب میداد اینور و آن ور میپرید. در یک لحظه که گرگ چشماشو بسته بود و غش غش میخندید با یک جست و خیز بلند از آنجا فرار کرد و رفت. گرگ تا چشم باز کرد. دید خبری از گوسفند نیست او را صدا کرد و فهمید که بد کلکی خورده و گوسفند هم مثل بره از دستش فرار کرده است. خسته و گرسنه راه افتاد و با خودش میخواند:
پیدا کردم یک گوسفند/ گوشتش شیرین مثل قند
باهوش بود و زرنگ بود/ چابک مثل پلنگ بود
بازی همش کلک بود/ منتظر کمک بود
بالا رفتیم دوغ بود/ بازی و شادی دروغ بود.
گرگ همونطور که آواز میخواند و شعرش را زمزمه میکرد و راه میرفت یهو به یک خانم بزی برخورد. رفت به طرفش و گفت: خانم بزی از زور گشنگی دارم نابود میشم. آماده باش که میخوام بدون فلفل و نمک و بازی بخورمت.
خانم بزی گفت: خوردی که خوردی چه بهتر که خوردی. ولی مثل اینکه چشمات از گرسنگی تار شده و نمیبینی. من یه مشت پوست و استخونم. به گوشت، نمک و فلفل می زنن نه به استخوان. بعدم دلت خوشه؟ بازی برای کسی خوبه که شکمش سیره من که لاغر و مردنیم.
گرگ چشماش رو گشاد کرد و خوب دقت کرد: دید خانم بزی واقعاً لاغره ولی بهتر از هیچیه: ببین من خیلی گرسنهام به همین پوست و استخوان تو راضیم. لااقل جون میگیرم می رم سراغ یه موجود چاق و چله.
خانم بزی گفت: خب چرا باید این همه زحمت بکشی وقتی خودم سه تا بزغاله چاق و چله دارم. لااقل اگر میخوای چیزی بخوری بهتره تر و تازه باشه که مریض نشی. اگه اجازه بدی میرم برات میارمشون.
گرگ وقتی به سه بزغالهی چاق و چله و گوشت خوشمزهشون فکر کرد، خام شد و گفت: میخوای به من کلک بزنی دربری؟ لازم نیست تو بری دنبالشون جاشونو نشون بده خودم میرم سراغشون و وای به حالت اگه کلک بزنی.
خانم بزی گفت: اینجوری که نمیشه اگه اونا تو رو ببینن میترسن و فرار میکنند. تو باز گرسنه میمونی. من مادرشونم، هر چی بگم گوش می کنن. درضمن اونجا نزدیک آبادیه. ممکنه سگهای آبادی ببیننت و بیان دنبالت. تو هم که نا نداری. گیر میوفتی.
گرگ که حرفهای خانم بزی به نظرش عاقلانه می اومد گفت: خب برو ولی زود برگرد که خیلی گرسنهام.
خانم بزی دوان دوان رفت پشت تپه و از اونجا به سمت آبادی فرار کرد.
بشنوید از گرگ گرسنهی ما که هر چه این پا و اون پا کرد و منتظر خانم بزی و بزغالههاش موند خبری نشد که نشد. گرگ آوازخوان پس از مدتی انتظار فهمید خانم بزی هم مثل بره و گوسفند کلاه گشادی سرش گذاشته است. راه و افتاد و زیر لب شروع کرد به زمزمه کردن و گاهی آواز خواندن:
پیدا کردم خانم بزی/ خوشمزه بود و نازنازی
کمی لاغر و مردنی بود/ با این همه خوردنی بود
خوردن خودش کافی بود/ سه تا بزغاله اضافی بود
گرگ گرسنه ما باز هم رفت و رفت و رفت تا اینکه به یک اسب تنومند سفید زیبا رسید. اسب تک و تنها در دشت سر سبز به حال خودش میگشت و میچرید. گرگ به طرف اسب رفت و گفت: اسب عزیز خودت میدونی که ما گرگها به شما اسبها احترام میذاریم. زیاد به شما نزدیک نمیشیم. مخصوصاً وقتی تنها باشیم. اما الان اصلا حالم خوب نیست. از صبح دنبال غذام. خیلی گرسنهام. با اینکه پدر مرحومم منو منع کرده از خوردن گوشت اسب، ولی من مجبورم تو رو بخورم.
اسب از خوردن علف دست کشید و گفت: میخوای بخوری بخور ولی اگر واقعاً گرگ باشی نمیتونی منو بخوری.
گرگ که دیگه واقعاً بیطاقت شده بود از این حرف اسب خیلی ناراحت شده بود نعرهی بلندی کشید و گفت: میبینی که گرگم. چرا فکر می کنی من نمی تونم گرگ باشم. خوبه به تو بگم قاطری؟
اسب گفت: عزیزم چرا عصبانی میشی آخه اگه گرگ بودی می دونستی که نباید منو بخوری.
گرگ گفت: چرا نباید تو رو بخورم؟
اسب گفت: ببین هر حیوان درندهی دیگهای اگر بود میتونست منو بخوره جز گرگ. چرا؟ چون من از پادشاه گرگها یک نامه به دست خط خودش دارم که خوردن منو برای گرگها ممنوع کرده.
گرگ باور نکرد؛ گفت: چرا باید پادشاه گرگها به تو دست خط بده؟
اسب گفت: داستانش مفصله فقط همین قدر بگم که وقتی ملکه گرگها مرد و پسر پادشاه گرگها گرسنه بود من به پسرش شیر دادم.
گرگ کوتاه نیامد و گفت: امروز من زیاد دروغ شنیدم دیگه کلاه سرم نمیره و حرف هیچ حیوونی رو باور نمیکنم. اگر میخوای حرفتو باور کنم باید اون دست خط پادشاه گرگها رو به من نشون بدی وگرنه میخورمت.
اسب گفت: خب منم همینو میگم. نگفتم بدون سند و مدرک حرفمو باور کن.
گرگ: کو؟ کجاست نامه؟ من اجازه نمیدم از جلوی چشمم دور شی و دیگه برنگردی.
اسب گفت: خیلی سادهای من وقتی میام برای علفخوردن نامه رو با خودم میارم. چون چندینبار همین نامه جونمو نجات داده. گرگهای بیخبری مثل تو این اطراف زیادن. ولی این دستخط برام باارزشه و می ترسم حیوونای دیگه بخوان اونو به زور از من بگیرن. برای همین اونو به سم پای چپم وصل کردم تا تو چشم نباشه.
گرگ گفت: کجاست؟ به من نشون بده.
اسب گفت: خب اگر دوست داری بخوانی باید بری پشت سرم. من پای چپ عقبم را بلند میکنم تا تو راحت بتونی نامه رو بخونی به شرطی که اونو برنداری.
گرگ قبول کرد و برای خواندن دستخط پادشاه گرگها به پشت اسب رفت.
اسب پرسید: سواد خواندن داری؟
گرگ فرصت نکرد بگوید که سواد ندارد ولی جای پنجهی پادشاه گرگها را میشناسد چون در همین لحظه، اسب لگد محکمی به پیشانی گرگ زد و پا به فرار گذاشت.
ضربة لگد اسب چنان محکم و پرقدرت بود که هوش از سر گرگ پرید و دنیا دور سرش شروع به چرخیدن کرد. پس از مدتی گرگ به هوش آمد و افتان و خیزان به راه افتاد. بعضی وقتها صدای گرگ آوازخوان در دره به گوش میرسه که میخونه:
کدوم نامه؟ کدوم خط؟
گرگ که نداره دست خط
وضع زمونه بد شده
همش دوز و کلک شده
اسبم شده دروغگو
قاطر شده این یابو
برای دنیای تباه
باید بشم شبیه روباه
قصهی ما به سر رسید گرگه به خونش نرسید.